منوچهر خان حكيم

168

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

شهريارا ! عيّار پيشهء اسكندر ، قاتل شمّامه است . الماس گرفته آورده به خدمت مادرت و مادرت يك سيلى بر آن ناعيّار زده و او به عيّاريش [ تن ] به مردن داده است . بنده او را در زير شكنجه آوردم ، نزديك بود كه او را متكلّم سازم ، دمّامه فرمود كه مرا پى گردنى زده ، از بارگاه بيرون كردند . بنده به خدمت شما آمده‌ام كه بدانيد از براى خداپرستان ( 104 ) دمّامه چنين كارى به من كرده است . صلصال از شنيدن اين سخنان در غضب شده ، اشاره نمود تا مركب او را به زين درآوردند و با چند نفر دلاور متوجّه غار شد . چون به خدمت والدهء خود رسيد ، گفت : اى مادر ! آيا اين شخص قاتل شمّامه نبود ؟ و مسلمان بود و كشتن مسلمان باعث خوشى لات و عزّى خواهد بود ، و تو عيّار مرا چرا رنجانيدى ؟ دمّامه گفت : اى فرزند ! شخصى را من كشته بودم گفتم من كه شكنجه زدن بر او بىوجه است . تيرك گفت : شهريارا ! بفرما كه او را حاضر كنند ، بنده هرگاه او را متكلّم نسازم خون من بر بندگان همايون حلال باشد . صلصال خان اين كلام را پسنديد ، فرمان داد كه مردهء او را حاضر كنند . چون رفتند نسيم را به همان جا نيافتند كه انداخته بودند ؛ به خدمت صلصال آمدند و به عرض رسانيدند . تيرك پيش‌آمد و گفت : شهريارا ! اكنون به بندگان عالى ظاهر شد كه بنده دروغ نمىگفتم . الحال از دو حال بيرون نيست ، يا خود برخاسته بدر رفته و يا عيّار ديگر آمده او را برداشته بدر برده است . صلصال گفت : يقين كه او را در اردوى اسكندر نبرده‌اند و او را حتما هوادارى به هم رسيده است . پس فرمان داد كه در شصت هزار محلهء ختا و هفصد دروازه جار زدند و منادى دادند كه هركه از عيّار اسكندر ، نسيم خبرى داشته باشد و ما را آگاه كند ، او را از مال دنيا غنى خواهم نمود و هرگاه كسى او را در خانهء خود پنهان كرده باشد ، بعد از آنكه ما خبرى به هم رسانيم ، مىفرمايم كه در خانهء او روند ، خودش را بند از بند جدا نموده زن و فرزند او را به طريق اسيرى خواهند برد . آن جرّاح حرامزاده چون از اين حال آگهى يافت ، اينقدر صبر نكرد كه روز شود ، همان شب متوجّه چهار سو شد . چون به دهنهء چارسو رسيد ، تيرك را ديد در بالاى صندلى سرهنگى قرار گرفته است و چارصد نفر عيّار طرّار منتظر فرمان بر دور او ايستاده‌اند . غياث پيش رفت در برابر تيرك سر فرود آورد ، تواضع نمود و