منوچهر خان حكيم
163
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
بدان كه اين غلام من است و ديروز از جهت كار مهمى به اردوى رفته است و زخم خورده ، اگر زخم او را زود نيكو گردانى ، تو را از مال دنيا غنى سازم . غياث متشكّى « 1 » شده كه كسى غلام شمسه را بر اين نوع شكنجه چرا مىزد ! پس مرهم بر زخمهاى نسيم نهاده بدر رفت . [ جنگ اسكندر با سياهپوش ] اما دو كلمه از اردو گوش كن كه چون صبح صادق دميد ، سگدندان حرامزاده مكمّل و مسلّح شده ، به ميدان آمده مبارز طلبيد كه از صف لشكر منصور ، محمد شيرزاد در برابر شاه هفت كشورگير سر فرود آورده سر راه به سگدندان گرفت و شروع در تلاش كردند كه يك بار [ ه ] گردبادى از روىدشت پيدا شد و بر دور محمد پيچيدن گرفت . بعد از لحظه [ اى ] مركب محمد از ميدان بيرون آمد ، يال و كاكل او به خون آغشته كه آه از نهاد اسكندر و سالاران برآمد كه در اين اثنا لش « 2 » محمد شيرزاد ، بىسر از آسمان افتاد . سگدندان بار ديگر مبارز طلبيد ، فريدون ثانى از پدر بزرگوار رخصت گرفته سر راه بر آن حرامزاده گرفت كه او نيز به طريق محمد شيرزاد شد . پس بار ديگر حرامزاده ( 101 ) مبارز طلبيد . طور ثانى كه پسر فرامرز بن رستم بود ، او نيز به طريق ايشان در ميان گرد ناپديد شده ، سر بريدهء او به خاك افتاد . چون شب به سر دست درآمد ، اسكندر گفت : دلاورى مىخواهم كه امشب پاس طلايه را نيكو نگه دارد ؛ كه تمخال خان قورچى باشى در برابر اسكندر سر فرود آورد و با چهار هزار كس از طلايه بيرون رفت . گرد طلايه مىگرديد كه ناگاه سياهپوشى به كنار طلايه پيدا شد . تمخال خان نعره زد كه : اى سياهپوش ! تو كيستى ؟ گفت : منم ، تو كيستى ؟ تمخال خان گفت : من قورچى باشى اسكندرم و مرا تمخال خان مىگويند . آن سياهپوش گفت : لاف زدن به كار كسى نمىآيد ، اگر مردى دارى از اردو بيرون آى تا با يكديگر تلاش كنيم . تمخال خان مركب را از اردو بيرون تاخته سر درپى سياهپوش نهاد .
--> ( 1 ) . ظاهرا متشكّك . ( 2 ) . لش : لاشه ، جسد بىروح .