منوچهر خان حكيم

160

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

به نسيم افتاد ، احوال پرسيد كه : اى مهتر ! چه كردى ؟ نسيم گفت : هرچه كردم خوب كردم . پس ، از او گذاره شده خود را به بارگاه اسكندر رسانيد . چون داخل شد ، فى الحال خليفهء ارسطو كه او را لا يعلم مىگفتند او را طلبيد و كاسه‌اى چند حاضر كردند و خون آن دل و جگر را بر آن كاسه ريخته با ميل در چشم اسكندر و سالاران كشيدند . منقلى آتش طلبيد و آن دل و جگر را بر روى آتش نهاد و دود آن بر چشم كوران خورده ؛ چرا كه پرده‌اى بر سر نور چشم ايشان كشيده بود . چند قطره آب گند از چشم ايشان ريخته ، آنگه چشم ايشان به غايت روشن شد . [ گرفتار شدن نسيم به دست الماس جادو و شكنجهء او ] امّا چون از لطف الهى ، چشم ( 99 ) سالاران روشن شد ، اسكندر اشاره كرد سالاران مكمل و مسلّح شده خود را به لشكر ختائيان زدند ، ايشان را به روىدشت دوانيدند . شهريار والاجاه اشاره كرد تا بارگاه او را در برابر رايت كفّار بر سر پا كردند و امر نمود تا سقلاب خان چينى قدم در نقاره‌خانه نهاده ، هفده من دوال را بر طبل افلاطونى آشنا كرد كه صداى صاحبقران صاحبقرانى به مسامع عالميان رسيدن گرفت . امّا چون چشم سالاران روشن شد ، همگى « 1 » نسيم را تحسين مىكردند . الماس جادو در بارگاه حاضر بود . او را به خاطر رسيد كه نسيم قاتل شمّامه است ، پس به صورت عقابى شده چنگ در گريبان نسيم انداخته ، او را درربود و به روى فلك بلند شد . همين [ طور ] مىرفت تا به غار افراسياب در بارگاه شمامهء جادو بر زمين آمد و گفت : اى بانو ! وقتى كه به اردوى اسكندر رفتم ، چشم اسكندر و سالاران روشن شده بود ، امّا قاتل شمّامه را گرفته آوردم . پس دمّامه هى بر نسيم زد كه چگونه دخل كرده و تو را كه در اينجا رهنمون شد ؟ نسيم گفت : عجب از عقل شما ! كارى كه شيران جهان از عهدهء او بيرون نمىآيند ، من مرد ضعيف و نحيف مىباشم ؛ بدان كه بنده چراغچى بارگاه اسكندرم ، مقرّر است كه هركس در بارگاه آتش مىخواهند ، چراغچى را مىطلبند . بنده را گفتند : آتش بيار كه

--> ( 1 ) . اصل : همه‌گى .