منوچهر خان حكيم
161
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
علاج چشم ما را آوردند . من آتش آوردم ، دلاوران به من تحسين مىكردند كه آتش را زود آوردهاى و ملازم شما رسيد ، بنده را در ربود و به خدمت شما آورد . دمّامه از روى غضب سيلى بر بنا گوش الماس زد كه بر زمين نقش بست و گفت : اى نابكار ! تو را فرستادم كه قاتل شمّامه را به نزد من بيار ، تو رفتهاى اين بيچاره را آوردهاى ؟ بعد از آن رو به نسيم كرد و گفت : من مىدانم كه اين كار تو نيست و ليكن تو از اهل خدمتى و مىدانى كه اين كار را كه كرده است . نسيم گفت : اى بانو ! بدان كه سالاران مرا تحسين مىنمودند كه آتش را زود آوردهاى . بنده مىخواستم تحقيق نمايم كه اين كار را كدام دلاور كرده است كه ملازم شما بنده را امان نداد كه تشخيص اين مقدمّه نمايم . پس دمّامه كس به تيرك فرستاد تا او را بيارند ؛ گفت تيرك در اين كار بيناست و مىداند كه اين كار را كه كرده است . چون تيرك حاضر شد ، چشمش بر نسيم افتاد ، نعرهاى زد كه : اى بانوى بانوان ! اين را نسيم عيّار مىگويند كه سرهنگ كل ممالك است و عيّار دهنهء جلو اسكندر است ؛ اين همان عيّار است كه با ايلچى اسكندر به ختا آمده است دستبردهاى نمايان كرده است كه اگر شمّامه را كشته باشند ، اين كشته است . دمّامه از اين سخن در غضب شده و سيلى بر نسيم زده كه : اى ناعيّار ! در خدمت من دروغ مىگويى ؟ نسيم در زمين پيچيده علاج ديگر ندانست الّا كه صلاح وقت در مردن ديد . لب به خشكى ، تن به مردن داد ، گويى مرده بود و چند ادايى « 1 » از او ظاهر شد كه گفتى البته مرده است . دمّامه رو به تيرك كرد و گفت : خوب بينايى كرده ، عيّارى كه اين همه تعريف او را مىكردى ، اگر عيّار بود چرا از يك سيلى مرده است ؟ تيرك گفت : اين حرامزاده از ساختگى تن به مردن داده است ، اگر امر بانو باشد بنده در حضور شما او را متكلّم مىسازم . دمّامه نسيم را به تيرك داد . پس تيرك اشاره كرد تا يراق شكنجه حاضر كردند ، هر شكنجه كه حكّام بر گنهكار كنند ، تيرك حرامزاده به مهتر دوران زد كه از آنجا كه تاب تحمّل نسيم بود ، اصلا گوشهء ابرو را هم ( 100 ) حركت نداد . در اين اثنا خبر در ختا افتاد كه قاتل شمّامه را گرفتهاند و دمّامه او را به قصاص مىرساند . اين خبر به باغ
--> ( 1 ) . اصل : اداى .