منوچهر خان حكيم
159
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
برگرديده ، شبانه به باغ شمسه رفت . اما دمامهء جادو شاگردان خود را طلبيد و هركدام را به يك طرف پراكنده نمود . خليفهء شاگردانش كه او را الماس مىگفتند ، به اردوى اسكندر فرستاد ؛ گفت : تو مىروى در اردوى اسكندر و قاتل شمّامه تفحّص مىنمايى كه كيست ، گرفته به خدمت مىآورى كه او را پهلوى تابوت شمّامه گذارم و بعد از آن شمّامه را دفن نمايم . پس الماس به صورت گردبادى بر روى هوا بلند شد . دمّامه فرمود تا جسد پليد شمّامه را در تابوتى نهادند و تابوت را به مخمل مشكى گرفته و ساحران بر سر او شيون آغاز كردند . آوردن نسيم دل و جگر شمامه را و روشن شدن چشم اسكندر و سالاران و شرح قضايا اما راوى گويد دو كلمه از آنجا گوش كنيد كه سگدندان جنگ به كوه انداخت و از بالاى كوه طهماسب با لشكر ايشان را به باد شپّهء تير گرفتند كه بعد از تلاش بسيار سگدندان حرامزاده شپّهء اوّل را از دست ملازمان طهماسب گرفت و جنگ بر سپّهء دوم انداخت . طهماسب از پى مهمّى بدر رفت كه با اسكندر مصلحتى نمايد كه سگدندان سپّهء دوم را هم گرفت . خبر به طهماسب دادند آزرده شد ، به عقب سپّه آمده با ختائيان به حرب مشغول شد . غرض ، دشمن سپّهء سيّم را هم گرفت و جنگ بر سپّهء چهارم انداختند كه در اين اثنا ، سر خنجرگذاران هفت اقليم و نقد « 1 » رشيد مهتر نعيم يعنى مهتر دوران ، مهتر نسيم از غار افراسياب هفتصد فرسخ از راه بيراه را به يك شبانهروز طى نموده ، خود را در اردوى اسكندر رسانيد . تا رسيدن خود را با خسرو خان بالغى رسانيد و گفت : اى سالار ! مرا راه بده كه كيدى انديشيدهام كه به آسانى كوه را از دست كوران بگيرم . چون نسيم ، رخت ختائيان را به بر كرده بود و خود را مانند ايشان آراسته ، خسرو خان او را راه داده ، آن سرهنگ متوجّه لشكرگاه اسكندر شد . طهماسب نهيب داد كه نسيم را به باد شپّهء تير گرفتند . مهتر دوران خود را به پيش طهماسب رسانيد . چون چشم طهماسب
--> ( 1 ) . نقد : در اينجا يعنى محصول و نتيجه ، فرزند .