منوچهر خان حكيم

مقدمه 17

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

در عصر صفوى ، اسكندر و امير تيمور هردو الگو بوده‌اند . ذيلا فقراتى را ملخصا از روضة الصفويه ( تأليف ميرزا بيگ جنابدى به سال 1036 ه . ق ، چهلمين سال سلطنت شاه عباس اوّل ) نقل مىكنيم كه فضاى فكرى آن عصر را به خوبى نشان مىدهد : « چون خاطر خطير شاه اسماعيل [ دوّم ] فراغت حاصل فرموده همّت وى چنان متقاضى گرديد كه در تسخير معمورهء عالم اقدام نموده چون اسكندر و امير تيمور گوركان بر صفحهء روزگار يادگار گذارد . . . اسكندر رومى به معاضدت رأى صائب ارسطو ، اقليم سبعه را در زير فرمان آورده . . . و امير تيمور را اقبال رهبرى نموده بر مراد و مطلب خويش كامگار گرديد . . . الحال آنچه اسكندر و امير تيمور به عمل آورده اگر روزگار مساعدت نمايد ، از تيغ جهانگشاى مبارزان قزلباش و اقبال صفويه از قوّت به فعل مىتواند آمد . اما اين كارى است بزرگ و بىتدبير و انديشهء ارسطو فطنتى ممشّى نمىگردد [ و ميرزاى مخدوم شريفى را ارسطو گمان مىبرد ] » « 1 » . يكى از نويسندگان معاصر ( نور الدين مدرسى چهاردهى ) عقيده داشت كه اسكندر نقالى را از روى شاه عباس ساخته‌اند ، و يا اسكندر نقالى كنايه از شاه عباس است . مىدانيم كه شاه عباس علاوه بر واقع تاريخى ، يك چهرهء افسانه‌اى هم در قصه‌هاى عاميانه دارد ( مثلا در قصهء حسين كرد ) . ظواهر و مدنيّات در اسكندرنامه ، بسيار مشابه با عصر صفوى و بعد از آن است . اسكندر نقالى از شاهان ممالك مفتوحه انتظارى بيش از اين ندارد كه « كلمهء طيبه » را بر لسان جارى كنند و به زبان مسلمان « 2 » شوند . در اين قصّه ، اسكندر « پيغمبر نامرسل » و پيرو عيسى و مبشّر پيغمبر اسلام قلمداد شده است و نقّال و شنوندگانش منافاتى ميان اين بافته‌ها با حقايق دينى و تاريخى نمىديده‌اند . طبيعى است كه دشمنان و رقيبان اسكندر نقالى مىبايست مشرك و كافر و يا ديو و جادو باشند . جادويان از لحاظ وقايع تاريخى همان دشمن‌ها هستند كه بر آيين‌هاى ما قبل توحيدى بودند و آشنايى با « فنون و علوم سرّى » داشتند . مثلا جادويان با ورد و ساحرى

--> ( 1 ) . روضة الصفويه ، صص 581 - 582 . ( 2 ) . يعنى خدا پرست .