منوچهر خان حكيم

146

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

خبر كور شدن اسكندر و سالاران را به صلصال خان رسانيد و گفت : الحال سردارى بفرست با سپاه كه اردوى اسكندر را بر هم زند . پس صلصال خان گفت : يك دلاورى مىخواهم كه لشكر برداشته ، به اردوى اسكندر روان شده و جمع كوران را نابود كند ؛ جمع اموال اسكندر را برداشته به خدمت من آورد . در اين وقت سگدندان از دربند گذشته ، در مجلس حاضر بود . گفت : اگر امر عالى بوده باشد ، بنده به اين خدمت اقدام مىنمايم . صلصال گفت : دلاور ديگر مىخواهم كه با سگدندان رفيق شود . دلاورى كه او را ضيغم خون‌آشام مىگفتند با يك پسر صلصال كه او را طفّاج ابن صلصال مىگفتند ( 90 ) با شصت هزار كس متوجّه اردوى اسكندر شدند . اما اين را در راه بگذار ، دو كلمه از مهتر نسيم گوش كنيد . مهتر دوران و حلقه فكن گوش عيّاران خود را بر در آن مدرسه رسانيد . از آن پير پرسيد كه : اى پدر ! اين چه جايگاه است ؟ پير گفت : دخمهء افراسياب است . نسيم گفت : مىگويند دخمهء افراسياب در ختاست . پير گفت : چه مىشود كه همّت پادشاهان [ است ] چند جا دخمه مىسازند تا دشمن را از مقبرهء ايشان آگاهى نباشد . نسيم ، مشتى بادام قندى را به داروى بيهوشى ملوّث كرده ، در پيش پير ريخت و گفت : اى پدر ! معذور دار كه با تو درشتى نموده‌ام . پير آن نقل‌ها را خورده ، بيهوش شد . نسيم او را برداشته به گوشه‌اى برد و ريسمان در پاى او افكنده ، سرازير آويخته ، روغن بنفشه بادام در دماغ او زده و قنطر شلاق از كمر گشوده شروع در شلّاق زدن كرد . چون پير چشم گشود ، همان را ديد كه به وى نقل داده بود كه به جدّ تمام او را كتك مىزند . گفت : اى مرد ! گناه من چيست كه اين همه به من مىزنى ؟ نسيم گفت : حرفى از تو پرسيدم ، چرا به راستى جواب نگفتى ؟ پير گفت : من مدّتهاست كه در اين دخمه خادمم و يقين است كه دخمهء افراسياب است . نسيم گفت : افراسياب مرد كافرى بود و كشتن كافر در مذهب ما حلال است ، چندانت مىزنم كه هلاك شوى . پس شروع در شلاق زدن كرد . چون سى چهل شلّاق ديگر زد ، آن پيرمرد تاب نياورده گفت : دست نگهدار كه راستى را بگويم . نسيم دست نگاه داشت . آن مرد پير گفت : بدان و آگاه باش كه دمّامهء جادو طلسمى بسته ، به خواهر خود شمّامه داده در اينجا نصب كرده