منوچهر خان حكيم
140
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
رفته ، تيرها در پيش ريخته مستعدّ حرب شد . خبر به افراسياب دادند كه خواهرت پسر اسكندر را از دست ما گرفته ، با تو سر مناقشه دارد كه چرا عبث اين جوان را به قتل مىرسانى . از شنيدن اين كلام ، آه از نهاد افراسياب برآمد . عنان مركب را گردانيد و به دامن كوه آمد . آواز داد كه مهرانگيز را بگوييد كه به عقب سپّه آيد كه با او دو كلمه حرف دارم . خبر به مهرانگيز دادند كه برادرت تو را مىخواند . مهرانگيز به عقب سپّه آمد و افراسياب آواز داد كه : اى خواهر ! اين چه كار است كه در پيش گرفتهاى ؟ بيا باز پشت به پشت يكديگر داده دشمنان را از پيش برداريم . مهرانگيز گفت : اى برادر ! از اين سخنان درگذر كه من اين جوان را به تو نخواهم داد كه پسر اسكندر است و پدرش پادشاه عظيم الشأن است ؛ صاحب فراش « 1 » است و نمىشود كه [ اسكندر ] بر دشمن ظفر نيابد . من در حق فرزند او مروّت مىكنم كه اگر او هم بر ما دست يابد ، در حقّ ما مروّت را مرعى دارد . افراسياب بر آشفت و گفت : اى گيسو بريده ! تو را بر اين كارها چه كار است ؟ دشمن را به من بسپار و الّا بفرمايم دليران جنگ آزموده گيسوى تو را گرفته كشانكشان از اين كوه به زير آورند و بر دمّ اسبان بسته هلاك نمايند . مهرانگيز گفت : اى برادر ! عزّت خود را بدار و از دست مده كه تا يك تير در تركش من و ملازمان من است تو را و ملازمان تو را ياراى آن نيست كه به بالاى اين كوه آيند ؛ و تا جان دارم نخواهم گذاشت كه آسيبى به وجود شريف پسر اسكندر رسد . چون افراسياب ديد كه مهرانگيز با او اهل نمىشود و به خوشى فريدون را به دست نمىدهد ، اشاره [ كرد ] تا لشكرش جنگ را به كوه انداختند . از بالا ملازمان مهرانگيز لشكر برادرش را به باد شپّه [ گرفتند ] كه بعد از كوشش بسيار ، افراسياب يك سپّه را از دست ملازمان بانو گرفت و كار بر او تنگ گشت . سر به سوى آسمان كرد و گفت : قبلهگاها ، خداوندا ! فتح و ظفر خود را از درگاه وهّاب بىمنّتت مسألت مىنمايم ، كه افراسياب سپّهء دوم را نيز گرفت . در اين اثنا از جانب دشت گرد شد ، هفت علم نشانهء هفت هزار كس نمودار شد و دلاورى در محفّه « 2 » نشسته در پيشاپيش لشكر آمد و پهلوان
--> ( 1 ) . صاحب فراش : بسترى . ( 2 ) . محفّه : كجاوه .