منوچهر خان حكيم

141

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

ديگر در پاى علم مركب مىراند . محمد بود كه زخمش رو به بهبودى نهاده بود و از جهت استراحت خود در محفّه نشسته بود و آن سوار سعدان بادكوئى بود كه در پاى علم مركب مىراند . چون چشم عيّار فريدون ، آتش‌افروز بر آن لشكر افتاد ، از شقهء علم دانست كه رايت مسلمان مىباشد ، خود را به پاى علم رسانيد . چون چشمش بر جمال مردانهء محمد شيرزاد افتاد ، پيش رفته به دست بوس آن دلاور مشرّف گرديد و حالات را مشروحا به عرض آن دلاور رسانيد . محمد را از شنيدن اين كلام ، دود ناخوش از روزنهء دماغش متصاعد شد و زخم خود را فراموش كرد . اشاره كرد تا مركب او را حاضر كردند ، مكمّل و مسلّح شده با سعدان بادكويى ، اللّه خليلى « 1 » كشيده خودشان را بدان جماعت زدند . اما افراسياب با ملازمان بانو در تلاش بودند كه ديد از عقب هنگامهء خون‌ريز گرم شده است ؛ عنان مركب را گردانيده از كوه سرازير شد . از قضا با سعدان روبرو شده همان شمشير زهر آبدار را حوالهء سعدان كرد . سعدان سپر دركشيد ، افراسياب كوفت به قبهء سپرش كه سپر مانند شقّ القمر به دو نيمه شد ، تيغ افراسياب چهار انگشت در كاسهء سر سعدان جا كرد كه آن دلاور ( 87 ) بى خود شده ديگر خود را نديد . آتش‌افروز جستن كرده بر كفل مركب سعدان نشست و او را بغل زده از قلب لشكرگاه بدر برد . افراسياب دوم‌باره جنگ به كوه انداخت تا به داستان او برسيم . [ بقيهء داستان عبد الحميد و زرّين ديو ] اما دو كلمه از عبد الحميد گوش كنيد ، چون گفتيم از آن جانب عبد الحميد از عشق مريم بانو قلندر شده سر در پرّهء بيابان نهاده بدر رفت . همه‌جا مىرفت تا به جنگلى رسيد ، به پاى درختى نشست و او را غم فراق مريم بانو فرو گرفت ، به خواب رفت . قضا را زرّين ديو درگذر بود كه چشمش بر شهزاده افتاد ، ديد كه در خواب است . آن حرامزاده از روى هوا سرازير شد كه بلكه عبد الحميد را در ربايد . چون باد ديو بر شهزاده خورد از خواب بيدار شد ، چشم گشود ، زرّين ديو را ديد كه به عزم گرفتن او

--> ( 1 ) . اللّه خليل ، خليل الله : از نداها و شعارهاى درويشان .