منوچهر خان حكيم
135
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
گرسنگى بر من غلبه كرده است ، تو را بدينجا نشانيدهام ساعتى توقف نما تا من در اين كوه بگردم و صيدى به جهت خود به هم رسانم و شكم را سير نموده ، بعد از آن تو را بندگى كنم . عبد الحميد گفت : اى حرامزاده ! مكرى عبث مكن كه از دست من خلاصى ندارى . اگر تو را پى صيد فرستم ، ديگر تو را كجا پيدا كنم ؟ و اگر خود پى صيد روم ، يقين است كه تا آمدن من نخواهى ماند ؛ پس صلاح در آن است كه به رفاقت همديگر سيرى كرده و صيدى به هم رسانيم . پس شهزاده سر پالهنگ ديو را گرفته ، متوجّه به آن طرف كوه شدند . [ عاشق شدن عبد الحميد بر مريم بانو ] چون بدان طرف رفتند ، دشتى پهن را به نظر درآورد كه خيمه بر سر پا كردهاند و دود است كه به جانب فلك مىرود . جمعى كنيزان و خواجهسرايان را ديد كه از خيمه بيرون مىآيند و به درون مىروند . چون چشم دختران بر عبد الحميد افتاد ، شروع در هاى و هوى كردند . ملكهء ايشان كه او را مريم بانو مىگفتند ، سر از خيمه بيرون كرد . چشم شهزاده عبد الحميد بر جمال نازنينى افتاد ، خوبرو و پاكيزه رو ، كه عشوهء نرگس بيمار او در عقيق يمنى خون در دل افكنده « 1 » و شقايق لعل شكّر بار او بلاى دل و دين شده ، كمند زلف فتنهانگيزش عالم را در زنجير كشيده فرد نازنينى ماه رويى دلكشى * جان فزايى دلفريبى مهوشى شهزادهء نامدار ، ملك دل خود را دلبسته « 2 » به دست آن نگار داد . دختر نيز از يك نظر دل از دست داده ، نگران تمام به جمال مردانهء شهزاده شد . آنگه از خيمه بيرون آمد و به نزديك شهزاده آمد و گفت : اى جوان آدميزاد ! از كجايى و اين ديو را چرا گرفتهاى ؟ عبد الحميد گفت : من سوداگرى بودم در كنار دريا نشسته بودم كه اين ديو در رسيد و آدمها و رفيقان مرا در آب ريخت و همه را غرق نمود . من به وى غالب شدم ؛ او را گرفته ،
--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . ظاهرا در بسته .