منوچهر خان حكيم
136
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
بستم . مىخواستم او را بكشم ، عجز كرده كه مرا مكش به هركجا كه خواهى تو را برسانم . من به اين مروّت نموده گفتم مرا به دشت ختا برسان . اين مرا برداشته در ميان تركستان و ختا به زمين نشانيد و گفت : به غايت گرسنهام ، تو را در اينجا نشانيدهام كه توقف نمايى تا من بروم خوردنى از جهت خود پيدا نمايم . من اعتماد بر حرف او ننموده كه مبادا بدررود و ديگر نيايد . گفتم برخيز كه به اتفاق هم صيدى به هم رسانيم . پس او را برداشته اينجا به خدمت آمديم و حال من اين است كه شنيدى . دختر چون اين را شنيد ، گفت : اى جوان ! خوش آمدى ؛ اكنون بيا به بارگاه بنده ، خدمتى كه از دست كمينه آيد ، دربارهء ملازمان شما به تقديم رسانم . پس شهزاده ديو را بر ستون خيمه بست و دختر دست او را گرفته به اندرون خيمه برد نشانيد . فى الحال اشاره كرد تا خوان حاضر آوردند و شهزاده با دختر باهم طعام خوردند . چون خوان برداشتند ، مريم بانو اشارت نمود كه مى به مجلس آوردند و باهم مى خوردند . بانو گردن مينا را گرفته ، ساقى شد و جامى پر كرده به عبد الحميد داد . شهزاده از دست او نگرفت و گفت : من حال خود را گفتم تو نيز حال خود را بگو كه دختر كيستى و در اين دشت براى چه نشستهاى ؟ دختر گفت : بدان و آگاه باش كه اين الگهء ارغوى غرجستان است . پدرم كه او را درم شاه غورى مىگويند ، والى اين ملك مىباشد . چون هوا رو به گرمى مىنهد ، با دختران امرا و همسالان خود در اين دشت خيمه مىزنم و داد عيش ( 84 ) مىدهم و احوال من هم اين است كه شنيدى . شهزاده گفت : چه مذهب داريد ؟ دختر گفت : آتش پرستيم . شاهزاده گفت : اگر از اين راه بازگردى و مسلمان شوى ، در خدمت تو مىباشيم و الّا شما را دعا مىگوييم و مىرويم . دختر گفت : هرچه ارادهء شما باشد فرمانبردارى مىكنم . پس مريم بانو انگشت قايم كرده [ شهزاده ] كلمهء طيبهء لا إله الّا اللّه تلقين نموده آن نازنين از سر صدق و اخلاص مسلمان شد و با يكديگر به مى خوردن نشستند تا كه شب به سر دست درآمد ، با يكديگر دست در گردن كرده به خواب رفتند . اما زرين تن ديو ، بر ستون خيمه پيچيده ، نظر به بزم ايشان مىكرد و خون دل