منوچهر خان حكيم
132
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
گردن مركب گشوده محكم بر دور سر خود پيچيد و شمشير از غلاف كشيده سر در دنبال سگدندان نهاد . نعره زد كه اى حرامزاده ! ضرب زدهاى ، ضرب مردان را نيز درياب ، كه سگدندان از آن سر ميدان برگرديد . محمد را ديد كه باوجود زخمدارى ، زخم خود بسته است ؛ امّا خون از پس و پيش او مىپاشد و آن دلاور هر لحظه خون را با آستين زره پاك مىكند از صفحهء عارض مردانهء خود و مانند شير خشمآلود ، شمشير چون غمزهء خوبان به سر دست جلوه داده ، به عزم مضرّت رسانيدن او مىآيد . سگدندان حرامزاده گفت : اى صيد مجروح من ! چرا در كشته شدن تعجيل مىنمايى كه من خود براى كشتن تو مىآيم . محمد تا رسيدن ، نهيب به وى داد كه بگير از دست من . سگدندان حرامزاده نيز سپر در سر كشيد . محمد كوفت بر قبّهء سپرش كه سپر مانند قالب پنير به دو نيم شد ، ترك را شكافته ؛ وقتى سگدندان خبردار شد تيغ محمد دو انگشت بر كاسهء سرش نشسته بود . لشكر ختا از جاى درآمدند و سگدندان را محافظت كردند . لشكر محمد نيز از جاى درآمدند و جنگ مغلوبه در پيوست و هنگامهء خونريزى گرم شد . نزديك بود كه شكست در لشكر محمد افتد كه از جانب تركستان گرد شد ، نقابدار سبزپوش رسيد با سه هزار كس . تا رسيدن ، خودشان را به لشكر ختائيان زدند و شروع به كوشش نمودند . آخر الامر ، ختائيان تاب صدمهء مبارزان نقابدار نداشتند ، خودشان را به دربند انداختند و پل را كشيده بدر رفتند . نسيم و برق چون آن حال را مشاهده نمودند ، گلبانگ بر قدم زنان ، متوجّه خدمت اسكندر شدند و حكايت محمد را معروض داشتند . اسكندر گفت : دلاورى مىخواهم كه لشكرى برداشته به مدد محمد رود ، كه از ميان دلاوران عبد الحميد در برابر جد بزرگوار خود سر فرود آورد و گفت كه : اگر امر عالى باشد ، بنده به اين خدمت قيام مىنمايم . اسكندر ، عبد الحميد را رخصت داد . پس آن شهزاده با سه هزار كس متوجّه ختا شد . اين را بگذار ؛ اما خبر به صلصال رسيد كه ايلچى اسكندر باوجود زخمدارى ، سگدندان را شكست داده است . صلصال به لشكر جمع كردن ايستاد كه اين خبر به دمّامهء جادو رسيد . دمّامه صلصال را به غار طلبيد . چون فرزند به خدمت مادر رسيد ،