منوچهر خان حكيم

133

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

دمّامه از او احوال گرفت . صلصال احوالات را شرح داد . دمّامه گفت : من از مهروس و منهاز شنيده‌ام كه اسكندر ختا را خواهد گرفت ؛ امّا دربارهء اين مقّدمه فكرى نموده‌ام . پس كلّه‌اى آوردند و ميخ چند بر كاسه‌هاى چشم آن كلّه فرو كوفتند و طلسم بست . رو به خواهر خود شمّامه كرد و گفت : مىخواهم اسكندر را كور كنم و سر رشتهء اين طلسم را در دل تو بندم كه تا تو زنده باشى ، چشم ايشان روشن نخواهد شد . پس فرمود تابوتى آوردند و كلّه را كه طلسم بسته بود در آن تابوت نهاد . تابوت را به مخمل مشكى گرفت ، به خواهر خود داد و گفت : اين تابوت را ( 82 ) مىبرى و در سر راه اسكندر ، در صحراى آن مدرسه‌اى به علم سحر بنا مىكنى ؛ اين تابوت را در آنجا مىآويزى و پيرى را در آنجا مىنشانى و به او تعليم مىكنى كه هركه از او بپرسد كه اين چه جايگاه است ، بگويد كه دخمهء افراسياب است . [ داستان عبد الحميد و ديو زرّين تن ] اين را در راه بگذار ، دو كلمه از عبد الحميد بشنويد . امّا چون عبد الحميد به كنار دريا رسيد ، كشتى طلبيد و با لشكر در كشتى نشسته بر روى دريا روان شد . دو روز راه رفتند . روز سيم باد مخالف در وزيدن گرفت و كشتى را از همديگر دور كرد . چون لحظه‌اى باد ساكن شد ، از برابر ايشان جزيره‌اى پيدا شد . شهزاده فرمود كه كشتىها را نزديك ساحل بريد . چون به كنار جزيره رسيدند ، عبد الحميد از كشتى بيرون آمد و به ياران گفت : شما لنگر بيندازيد تا من به درون اين جزيره روم ببينم كه مكانى هست كه لايق فرود آمدن باشد يا نه ؟ پس شهزاده قدم به درون جزيره نهاد ، به تفحّص آب شيرين و ميوه . امّا جماعتى كه در كشتى بودند ، ديدند كه لكّه‌هاى ابر دود از روى هوا پيدا شد و صداى نعره‌اى مسموع شد كه تمام دشت و بيابان به لرزه درآمد . ناگاه ديدند ديوى از روى هوا سرازير شد ، نعره‌اى كشيد كه : اى آدميزاد خيره‌سر ! صد سال است كه من در اين جزيره مىباشم و از ترس من آدميزاد بدين جزيره نيامده است ؛ شما را چه حدّ آن است كه در حوالى من سكنا نماييد . اين بگفت و كشتىها را يك‌يك مىگرفت و سرازير مىكرد . جماعتى كه در كشتى بودند تمام را غرق نموده متوجّه جزيره شد .