منوچهر خان حكيم
131
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
اى پهلوان ! تو لافها مىزدى كه من در بالاى پل عقيقنگار به يك ضرب عمود محمّد را به آب انداختم و حلقهها در گوش سالاران اسكندر انداختم . الحال از يك سيلى بىخود شدهاى ! سگدندان گفت : مگر شما شجاعت محمد را ديدهاى كه تعرض به بنده مىزنيد ؟ نه چنين است ، اگر طفلى مشت به رگ خواب پهلوانى زند ، از خود مىرود و اگر فرمان شهريار باشد ، بنده از عقب او رفته او را دست و گردن بسته به خدمت آورم . پس صلصال سگدندان را مرخّص نموده ، آن حرامزاده با ده هزار كس متوجّه به طرف محمد شد . خبر به محمد دادند كه سگدندان با ده هزار كس به حرب شما مىآيد . اشاره نمود تا اردو كوچ كرده از دربندها گذشت و به دربند هفتم رسيده فرود آمدند . امّا تا رسيدن ، سگدندان اشاره نمود تا لشكر او بر يك جانب ايستادند و خود هى بر مركب زده به ميدان آمد و نعرهاى كشيد كه : اى محمد ! در بارگاه صلصال خان مشتى به رگ خواب من زدهاى و گريخته از پيش بدر رفته ، امّا ندانستى كه از دست من نخواهى جان بدر برد ؛ اكنون اگر از دلاوران دوران نشانى دارى ، به ميدان من بيا تا ببينم كه هركس را چه مقدار كار از دست مىآيد . محمد را از شنيدن اين سخنان بيهوده عرق رجوليتش « 1 » در حركت آمد ، هى بر مركب زده سر راه بر سگدندان گرفت و شروع به نيزهورى كردند كه چند طعن نيزه طرفين ردّ و بدل شد كه هيچكدام را ظفرى و خطرى واقع نشد . آنگه نيزهها را عصاوش « 2 » گرفته چندان به ترك و تارك همديگر زدند كه خلال خلال شدند . پس دست « 3 » به عمودهاى گران كردند ، چندان به تركوتارك يكديگر فرو كوفتند كه دستههاى عمودشان مانند بوتهء خيّاطان [ ؟ ] خم شد . عمودها را نيز انداختند ، آنگه دست به قبضهء شمشيرهاى ( 81 ) زهر آبدار كردند . اول سگدندان حرامزاده تيغ از غلاف كشيده نهيب به محمد داد كه بگير از دست من . محمد دلاور سپر گرانمايه را از جهت محافظت بدن به سركشيد . سگدندان رسيده ، بر دو حلقهء ركاب راست ايستاده ، كوفت بر قبّهء سپر محمد . سپر به دو نيم شد ، ترك و نيمترك را شكافته ، تيغ چهار انگشت در كاسهء سر محمد جا كرد و سگدندان به باد مركب بدر رفت . محمد دلاور خم شده شدّهء تمام زر از
--> ( 1 ) . عرق رجوليت : رگ مردانگى . ( 2 ) . عصاوش : مانند عصا ، عصاوار . ( 3 ) . متن : راست .