منوچهر خان حكيم
117
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
قدم در نقارهخانه نهاده هفده من دوال را بر طبل افلاطونى آشنا نمود كه صداى صاحبقران صاحبقرانى به مسامع دوست و دشمن رسيدن گرفت . از آن جانب سبكتكين نيز فرمود كه طبل جنگ بنوازند . چون صباح صادق روشن شد و نيّر اعظم كه عطيهبخش ممالك عالم است ، جهان را به نور جمال خود منوّر گردانيد ، طهماسب در برابر سبكتكين سر فرود آورد و گفت : شهريارا ! امروز يك ميداندارى با اسكندر مىكنم كه نقابدار سبزپوش در اينجا نمىباشد . هرگاه او در اين اردو بودى ، ديگر از شهر بيرون نمىرفتمى و حال مىروم . هرگاه تندرست از عرصهء ميدان بيرون آمدم ، بدانيد كه لات و عزّى بر حقّ است و اگر كشته گردم و يا مرا بگيرند ، دين اسكندر بر حقّ است و ديگر با او جنگ مكنيد . امّا از آن جانب دلاوران اسكندر مسلّح شده بودند كه در شهر گشوده شد و ارّابه به ميدان دوانيدند . ساطورهاى طهماسب ترك در بالاى آن ارابهها بوده و از پى ارّابه ، طهماسب دلاور بر كرگدن كوهپيكر سوار شده ، به ميدان آمد و مبارز طلبيد . اسكندر گفت : دلاورى مىخواهم كه به ميدان رفته ، دست و گردن اين سالار را بسته به خدمت من آورد ؛ چرا كه در روز اول در تمام ترك ، قراخان و طهماسب را پسنديدهام . قراخان خود توفيق يافت ، حالا طهماسب را مىخواهم كه از صف سپاه تركان درآورده به دين اسلام « 1 » آورم . از صف سپاه اسكندر ، فرهنگ ديوزاده قد راست كرد و در برابر شاه هفت كشور سر فرود آورد و گفت : شهريارا ! اگر امر عالى باشد ، بنده به ميدان رفته او را با ساطور گران به زير بغل گرفته به خدمت عالى حاضر سازم . اسكندر ، فرهنگ را رخصت [ داد ] و آن دلاور هى بر مركب زده سر راه بر طهماسب گرفت كه در آن اثنا از برابر گرد شد ، نقابدار سبزپوش رسيد با سى هزار كس . تا رسيدن ، لشكر ديدند كه طهماسب از مركب پياده شده ركاب نقابدار را بوسيد و گفت : اى دلاور ! انصاف شريفتر از همهء چيزهاست . بنده يك مرتبه خود را آزمودهام كه در ميداندارى از عهدهء شما برنمىآيم . نقابدار گفت : دلاورى كه يك بار آزمون خود را بيازمايد و با حريف برابر نشود ، پس چيزى را كه استاد زرگر هزار مرتبه به كوره برده باشد و به قرب آتش صورتى بر او وضع نموده
--> ( 1 ) . اسلام : خداپرستى .