منوچهر خان حكيم

118

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

باشد چگونه او را پرستند به جاى خداى تعالى ؟ اى دلاور ! بيا از اين راه بازگرد و مسلمان شو كه تو را به اردوى اسكندر به هزار و چارصد سالار مقدّم سازم . طهماسب گفت : اى جوان ! تو كيستى كه از دست تو مىآيد مرا در بارگاه اسكندر به هزار و چارصد سالار مقدم نشانى ؟ پس نقابدار سر در گوش او نهاده ، نام و نسب خود را به وى گفت . طهماسب به دست او مسلمان شد . نقابدار پيشانى او را بوسيد و او را به خدمت اسكندر آورد . طهماسب پيش رفته دست اسكندر را بوسيد كه اسكندر او را نوازش ، و قدّ و قامت او را به خلعت گرانبها مخلّع ساخت و سجدهء شكر الهى به جاى آورد . اما از آن جانب ترخان در برابر سبكتكين سر فرود آورد ، گفت : شهريارا ! بنده را مرخّص نماييد كه به ميدان رفته برادر خود را طلب نمايم . هرگاه به صدق دل مسلمان شده باشد ، انگشتى به رأيش زده از آن اراده برگردانم و به اردوى عالى آورم ؛ پس سبكتكين او را رخصت داد . ترخان به ميدان آمد و گفت ( 73 ) نمىخواهم از اين لشكر الّا برادر خود را ؛ كه طهماسب در برابر اسكندر سر فرود آورد و به ميدان آمد . ترخان از او احوال پرسيد . طهماسب گفت : اى برادر ! تا امروز به راه ضلالت افتاده بوديم ، اكنون توفيق و سعادت قرين حال ما شده است . تو هم بيا كه تو را به خدمت اسكندر برم ، دست او را بوسيده مسلمان شو ؛ الّا نقابدار سبزپوش تو را به خوارى تمام از عرصهء ميدان بيرون مىكشد . من از شما بزرگتر بودم ، بيش از شما غرّه بودم از عهدهء او برنيامدم . [ به ] صيقل كلام ، طهماسب زنگ كفر را از دل ترخان زده ، او نيز مسلمان شد ؛ به اتفاق برادر خود در خدمت اسكندرآمد و دست آن شهريار را بوسيد . اسكندر اشاره نمود كه خلعت گرانمايه در بر او افكندند كه از مشاهدهء آن حال آه از نهاد والى تركان برآمد و گفت كه : من به پشت‌گرمى اين دو دلاور با اسكندر طرح جنگ انداخته بودم ، حالا در اردوى ما ديگر كسى نيست كه با سالاران اسكندر برابرى نمايد . امّا چون شب بر سر دست درآمد ، سبكتكين از مكدّرى « 1 » به خواب رفته و در عالم واقعه حضرت عيسى ( ع ) را در خواب ديد كه نزد او آمد و گفت : اى سبكتكين ! البتّه كه

--> ( 1 ) . مكدّرى : دلگرفتگى .