منوچهر خان حكيم

116

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

سبكتكين عزم گريز دارد ، صندوق سكينه را به گيسيا بانو داد و خود هى بر مركب زده سر راه بر او گرفت و نهيب به وى داد كه اى ترك بىدولت ! بايست كه رسيدم . والى تركان برگرديد اسكندر را ديد كه مانند اجل معلق با تيغ برهنه در بالاى سر او ايستاده است . دست به شمشير كرده ، حوالهء اسكندر شد « 1 » كه خسرو عالى جناب با پشت تيغ ، دم تيغ را درهم شكست و دست در كمر زنجيرش كرده از صدر زين درربود و به جاى سپر در سر گرفت و بلند نمود . چون جسد او سنگين بود ، كمر زنجير او گسيخته و از دست اسكندر بر زمين افتاد . شاه ظفر قرين خم شد گريبان او را بگيرد كه تاج شاهى والى به دست اسكندر افتاد و او خود را به زير پاى مركبان گرفته بدر رفت . چون لشكر تركان از گريختن والى آگهى يافتند ، مانند بنات النّعش پراكنده شدند و اسكندر با فتح و ظفر هم قرين شده به اردوى ظفر اثر عود نمود و دستبرد محمد و سعدان را آگهى يافت ، تحسين ايشان نمود و بارگاه پادشاهى سبكتكين را به قراخان بخشيد و اشارت نمود كه اردوى نصرت شعار از دامنهء قزل كوه كوچ نموده به دشتى كه در بيرون دروازهء شهر بلخ بود فرود آيند . پس اردوى ميمنت آثار به فرمودهء خسرو و الا به حركت آمده ، روانه شدند . امّا چون سبكتكين از اين مقدمه سر حساب « 2 » شد ، فرمان داد كه در بالايى برجى [ چوبين ] قرار دادند و خود در آن سايبان قرار گرفت . سالاران اسكندر و شهزادگان فوج فوج مىآمدند و بارگاه ملوكانه بر سراپا مىكردند و قرار مىگرفتند . وقتى كه قراخان رسيد و بارگاه افراسيابى را برپا كرده قرار گرفت ، والى تركان انگشت تفكّر به دندان گرفته « 3 » به تحيّر گزيدن گرفت و گفت : ببينيد كه اسكندر چگونه اقبالى دارد كه چند روز قبل از اين با پنج شش نفر از من گريخته بود و به دامنهء قزل كوه فرود آمده ، الحال بارگاه و اساسهء « 4 » بزرگى مرا به ملازم خود بخشيده است ! اين بگفت و برگشته ، آزرده خاطر به جاى خود قرار گرفت . ( 72 ) [ مسلمان شدن طهماسب و سبكتكين به دست اسكندر ] اما راوى گويد كه چون شب به سر دست درآمد ، اسكندر فرمود تا سقلاب خان طبّال

--> ( 1 ) . حواله شد : حواله كرد . ( 2 ) . سر حساب شدن : آماده شدن . ( 3 ) . متن : گرفت . ( 4 ) . كذا . ظ : اثاثه .