منوچهر خان حكيم
102
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
كار بود . چون شب به سر دست درآمد ، هردو لشكر از هم جدا شدند و متوجّه بارگاه خود شدند . اما چون سبكتكين به بارگاه خود رفت ؛ گفت : اى ياران ! فرزند سلطان محمد در بند كيست ؟ گفتند در بند دختر فرامرز است . والى گفت : امروز گيسيا بانو ( 63 ) به اردوى اسكندر نيامده است . ليس « 1 » را طلبيد گفت : اى سرهنگ ! برو ببين كه در كجا فرود آمده است كه ليس « 2 » حرامزاده گلبانگ بر قدم [ زده ] متوجّه صحرا شد تا به بالاى پشتهاى رسيده ، شمع و چراغ بسيارى را به نظر درآورد و اردوى گيسيا بانو را ديد كه فرود آمدهاند ، برگشته خبر به شاه رسانيد . پس سبكتكين ، قراخان سالار را با هشت هزار كس به جنگ او نامزد نمود . از قضا مهتر نعيم گلريزنشين به جهت جاسوسى آمده بود . چون از اين مقدّمه آگهى يافت ، برگشته اين خبر را به اسكندر رسانيد . پس شاه هفت كشور گفت : دلاورى مىخواهم كه لشكرى برداشته برود ، كه فرهنگ دلاور قد راست كرده گفت : شهريارا ! چون گيسيا همشيرهء بنده مىباشد به مدد او مىروم ، كه اسكندر فرهنگ را رخصت داده آن دلاور با چهار هزار كس روانهء آن معركه شد . [ مسلمان شدن قراخان ] اما از آن جانب گيسيا در اردوى خود قرار داشت كه قراخان رسيد و با لشكر خود به اردوى گيسيا ريختند . گيسيا بر سپر خود تكيه زده بود ، ديد كه آواز دشمن به گوش او رسيد . به غايت زخمى كه در سر داشت ، نمىتوانست به مركب نشست ؛ از لاعلاجى برخاست و پنبهء بسيارى در ميان كلاه قوت گذاشته و بر سر نهاد و نهيب به دلاوران خود داده ، سر راه به تركان گرفت و شروع [ به ] كارزار كرد كه از يك جانب آواز مردانهء فرهنگ دلاور را شنيد . حيات در بدن گيسيا افتاد و فرهنگ دلاور تا رسيدن ، سر راه بر قراخان گرفت و بانگ بر او زد كه : اى ترك خيرهسر كمفرصت ! ما تو را از مردان عالم مىدانستيم ، الحال معلوم شد كه از نامردان روزگارى ؛ دانستى كه سالار اين لشكر
--> ( 1 ) . كذا . ( 2 ) . كذا .