منوچهر خان حكيم
103
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
زخمدار است ، چرا لشكر بر سر او كشيدى ؟ ليكن اجل تو را كشانكشان بر اين دشت آورده است و به دست من گرفتار نموده ، كه قراخان در غضب شده شمشير خونريز از غلاف كشيده حوالهء او نمود . فرهنگ دلاور سر دست او را با تيغ در روى هوا گرفت و شمشير را جبرا و قهرا از دست او گرفته [ به ] يك جانب انداخت و به دست ديگر كمربند او را گرفته ، از صدر زين درربود و به جاى سپر در سر دست بلند كرد ، خواست كه بر زمين زند . قراخان گفت : اى دلاور ! جوانمردان كسى را كه بردارند بر زمين نمىزنند ؛ بنده را بر زمين بگذار كه مسلمان مىشوم . پس فرهنگ ، قراخان را بر زمين گذاشت و كلمهء طيبه را به وى تلقين نمود . قراخان از سر صدق مسلمان « 1 » گرديده ، پس فرهنگ ، قراخان را به خدمت اسكندرآورد و اسكندر اشاره كرد تا قد و قامت قراخان را به خلعتهاى گرانمايه مخلّع گردانيدند . قراخان پيش رفته ، دست اسكندر را بوسيد و گفت : شهريارا ! جزوى اموال كمترين به اردوى تركان مانده است ، هرگاه امر عالى باشد بنده رفته اموال خود برداشته به خدمت مشرّف مىشوم . پس اسكندر قراخان را اجازت داد كه آن دلاور متوجّه اردوى تركان شد . چون به اردوى تركان رسيد ، لشكر خود را طلبيد و گفت : اى ياران ! من تا امروز به راه جهالت افتاده بودم ؛ اكنون توفيق رفيق راه من شد و از باديهء گمگشتگى به سرچشمهء حيات جاودانى ( 64 ) رسيدهام . شما هركدام كه ارادهء مسلمان شدن داريد و آرزوى بهشت داريد با من متفق باشيد تا به اردوى اسكندر رويم ، و هركدام داعيهء ماندن داريد در دين كفر و ضلالت مختاريد و من جبر به شما نمىكنم . پس آنان كه نيكبخت بودند گفتند : اى دلاور ! سر ما در قدم تو ، هرچه ارادهء شما باشد فرمانبرداريم و آنان كه بدبخت بودند سر به زير افكندند . پس قراخان بارگاه و اثاثهء خود را برداشته به خدمت اسكندر آمد . شاه جهانگير مسرور و خوشحال شد و اشاره كرد دوباره قراخان را مخلّع گردانيدند .
--> ( 1 ) . مسلمان : موحّد ، خداپرست .