منوچهر خان حكيم
101
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
و گفت : دلاورى مىخواهم كه با او نبرد كنم ، كه از سپاه منصور ، تمخال خان قورچى باشى در برابر شاه هفت كشور سر فرود آورده ، سر راه بر آن ترك گرفت كه هردو [ به ] نيزهورى مشغول شدند . از نيزه مرادى حاصل نشد كه يك بار [ ه ] تمخال خان نيزهء خود را بر زمين زده ، گلوگاه نيزهء قراكسكين را گرفته با گوشت و پوست از دست او بيرون آورده چنان بر سينهء او زد كه از پشتش سر بيرون آورد و به همان نيزه از صدر زين درربود ، چنان كه هردو سپاه مىديدند و بعد از آن بر زمين زد كه روح پليدش متوجه دار الاسفل « 1 » شد . سبكتكين نهيب به تركان داد كه : مگذاريد اين بىدولت از ميان بدررود كه لشكر تركان يك بار [ ه ] به ميدان [ ريخت ] . اسكندر نيز نهيب به سالاران خود داد كه جلوريز به ميدان ريختند به مدد تمخال خان . بيت ز درگاه سالار ايران سپاه * بيامد يكى تند ابر سياه نهفته در آن ابر پيكان و تيغ * چو باران و چون ابر در تيره ميغ كجك بر دهل فتنهانگيز شد * ز بانگ دهل فتنهگر تيز شد بشد گرم بازار آهنگران * همه جنس فولاد آهنگران « 2 » طراق سپر گرزهاى گران * به ما « 3 » شد زمين و زمين آسمان ز سر آنكه بگذشت هنگام كار * ز خصمش چه غم گر يكى صد هزار فتاده در آن پهن دشت درشت * سر ناتراشيده چون خارپشت القصّه ، آن مغلوبه در كار بود كه از جانب دشت گرد شد ، نقابدار سبزپوش رسيد با سى هزار كس و خود را بر آن جماعت زد و به نزد اسكندرآمد و طهماسب را به دست ملازمان درگاه سپرده ، برگشت و پشت به كوه كرده روى به دشمن به جنگ مشغول شد . از عقب او گرد شد ، نقابدار سفيدپوش رسيده با لشكر خود بر آن جماعت زده در پيش اسكندرآمد و بارگاه و خزانهء اسكندر را كه دخترش گرفته بود به دست ملازمان سپرده پشت به كوه كرده ، روى به دشمن و به جنگ مشغول شد . تا غروب آفتاب آن مغلوبه در
--> ( 1 ) . دار الاسفل : ژرفاى جهنّم . ( 2 ) . كذا . ( 3 ) . ظاهرا سما .