منوچهر خان حكيم

100

اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )

رنگين به خون مسلمانان كرده و به هر طرفى كه رو مىنهاد ، دمار از روزگار مسلمانان برمىآورد . نقابدار هى بر مركب زده سر راه بر او گرفت . چون نيك نظر كرد ، ديد كه طهماسب است . بانگ بر او زد كه اى نامرد ! با لشكر بىسردار چه تلاش مىكنى ؟ مرد ميدانت منم . طهماسب ساطور گران را حوالهء او كرد كه نقابدار دلاور سر دست او را با تيغ در روى هوا گرفته قهرا و جبرا تيغ از دست او كشيده ، انداخت و به دست ديگر كمربند او را گرفته در ربوده براى نقابدار ببرپوش انداخت ، كه در پيش او ايستاده بود و گفت : بگير صيد صغير را ! نقابدار ببرپوش بغل گشود كه طهماسب را بگيرد . چون جسد طهماسب سنگين بود ، از دست او بر زمين افتاد و عيّاران ريختند دست و گردنش را بسته بدر بردند . از جانب ديگر نقابدار سفيدپوش رسيد با سى هزار كس و خود را بر صف تركان زدند و بارگاه و اموال اسكندر را گرفته متصرّف شدند و لشكر تركان مانند بنات النّعش متفرّق شدند . مسلمانان به فتح و ظفر هم قرين شدند . امّا چون مسلمانان به آرامگاه خود معاودت نمودند ، سكينه بانو را به جاى خود نديدند ( 62 ) و هرچند تفحص كردند اثرى نيافتند . پس نقابدار سبزپوش روى به آذر برزين كرد و گفت : اسكندر به تو گفته بود كه دختر به تركستان بيار ؟ اگر اين دختر به دست تركان افتاده باشد ، ديگر اسكندر پادشاهى را چه مىكند ؟ چنان شمشير بر كمر [ ت ] زنم كه به دو نيم شوى . آذر برزين بعد از اين سخنان عتاب‌آميز پا به عقب نهاد و به آرامگاه خود رفت و چون دانگى از شب گذشت ، لشكر خود را برداشته به طرف تبريز بدر رفت . اما از آن جانب ، چون والى تركان از اين مقدّمه مخبر « 1 » گشت ، اشاره كرد تا طبل زدند و اسكندرهم امر كرد تا سقلاب خان چينى قدم در نقاره‌خانه نهاده ، هفده من دوال را بر طبل افلاطونى آشنا كرد كه صداى صاحبقران صاحبقرانى به مسامع دوست و دشمن رسيدن گرفت . روز ديگر آفتاب خاور به حكم ملك داور ، بر اين بلند اخضر جلوه‌گر شد ، از صف سپاه تركان قراكسكين مسلّح شده به ميدان آمد و رو به طرف لشكر اسكندر كرد

--> ( 1 ) . مخبر : آگاه ، خبردار .