منوچهر خان حكيم
99
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
امّا از آن جانب ، گريختههاى سلطان محمد به خدمت والى تركستان رفته ، خبر به والى رسانيد . والى در غضب شده ، گفت : دلاورى مىخواهم ( 61 ) كه خود را در آن كارزار رساند و دختر فرامرز را دست و گردن بسته نزد من آورد ، كه طهماسب ترك خجندى در برابر والى سر فرود آورد و گفت : اگر امر عالى باشد ، بنده اين خدمت را به تقديم مىرسانم . والى تركان او را رخصت داد و آن دلاور با چهار هزار كس متوجّه آن اردو شد . عبد الحميد با همراهان در بارگاه قرار داشت كه از جانب دشت گرد شده ، طهماسب رسيد با چهار هزار كس و در برابر ايشان فرود آمد ، كه شب به سر دست درآمد . عبد الحميد گفت : اى ياران ! گيسيا بانو به باغ شهربانو رفته است و نيامده و من چنين زخمدارم ؛ پس مصلحت بر اين است كه اين اثاثه را امشب به سر اين كوه كشيم تا ببينيم كه از پس پردهء نيلگون چه رخ مىنمايد . پس تبريزيان در آن دل شب آن اسباب و اموال را به بالاى كوه بردند و قرار گرفتند . چون صبح شد ، طهماسب از اين حال مطلّع شد ؛ اشاره كرد تا جنگ به كوه انداختند و از بالاى كوه تبريزيان به باد شپّهء « 1 » تير گرفتند . عبد الحميد از لاعلاجى مسلّح شده از كوه سرازير شد [ و با ] طهماسب روبرو شد ، شمشيرى كه در دست داشت حوالهء طهماسب كرد كه طهماسب سر دست او را با تيغ در روى هوا گرفت و بر يك طرف انداخت و كمربند او را گرفته از خانهء زين ربوده بر زمين زد ؛ دست و گردنش را بسته به دست جمعى داد و به خدمت والى تركستان فرستاد . [ بازپس گرفتن اموال اسكندر از تركان ] اما گيسيا بانو در باغ شهربانو قرار و از آنجا برگرديده بود ، خود را به اردو رسانيد و آن هنگامه را به نظر درآورد ؛ هى بر مركب زده سر راه بر طهماسب گرفت كه بعد از اندك تلاشى از او زخم خورده و كار بر مسلمانان تنگ شده بود كه از جانب دشت گرد شد . نقابدار سبز پوش رسيد با سى هزار كس خود را به آن جماعت تركان زد كه در آن اثنا چشم نقابدار بر شخصى افتاد كه بر كرگدن سوار بود و دست به خون و ساطور گران
--> ( 1 ) . شپّهء تير : صداى تير .