منوچهر خان حكيم
98
اسكندرنامه ( بخش ختا ) ( فارسى )
تبريزيان داد كه اين جوان نبيرهء پادشاه هفت كشور است ، او را دريابيد . تبريزيان به ميدان ريخته ، شهزاده را از ميدان بدر بردند ، كه يك شهربانو بود كه دمار از روزگار كافران بر مىآورد . در آن اثنا چشم سلطان محمد بر نقابدارى افتاد كه به هر طرف كه رو مىآورد ، از كشته پشتهها مىساخت . سلطان محمد همان شمشير خونآلوده را حوالهء او كرد كه شهربانو سپر در سر كشيد . سلطان محمد كوفت بر قبهء سپرش كه سپر مانند قالب پنير به دو نيم شد . ترك و نيم ترك را شكافته ، چهار انگشت در كاسهء سرش جا كرد و از زير كلاه قوت ، موى زنان نمايان شد . تركان دانستند كه او دختر است و سلطان محمد فرياد بركشيد كه اين نقابداران همه زنانند ، كه در اين اثنا آذر برزين نهيب به تبريزيان داده كه به ميدان ريخته ، شهربانو را از ميدان بدر بردند و در پهلوى سكينه خوابانيدند ؛ كه در اين اثنا گيسيا بانو رسيد و سر راه به سلطان محمد گرفت و هى بر او زد كه : اى ترك خيرهسر ! تو را چه حدّ آن است كه سر راه بر دختر اسكندر بگيرى ؟ سلطان محمد شمشير حوالهء او كرد كه بانو دست انداخته سر دست او را با تيغ در روى هوا گرفته به يك جانب انداخت و به دست ديگر كمر زنجير او را گرفته ، از صدر زين درربوده بر زمين زد و از مركب پياده شده ، دست و گردنش را بسته به صف لشكر خود فرستاد . تركان چون پادشاهزادهء خود را بسته ديدند ، مانند بنات النّعش متفرّق شدند و به طرف بلخ گريخته بدر رفتند . شهربانو روى به گيسيا بانو كرد و گفت : اى ملكه ! ماندن من در اردوى شما خوبى ندارد و بنده به باغ خود مىروم كه مبادا برادرم بفهمد و فتنه درآيد . پس شهربانو سوار شده كه به باغ خود رود . گيسيا بانو گفت : اى ملكه ! شما را چگونه تنها روانه نمايم ؟ گيسيا سوار شده به اتفاق متوجّه باغ شدند . چون به در باغ رسيدند ، گيسيا خواست كه برگردد . شهربانو پياده شده بر گيسيا بانو چسبيده گفت : اى ملكه ! اين خوبى ندارد كه شما به در باغ بيايى و بنده خانه را به نور قدم خود منوّر نگردانيد . تو را به خدا قسم مىدهم كه فرود آى تا لحظهاى خدمتى كه از دست بندگان مىآيد ، دربارهء ملازمان شما به تقديم رسانيم ، و غرض ، شهربانو بخواهى و نخواهى گيسيا را به باغ برده ، فرود آورد و به مى خوردن مشغول شدند .