خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

57

أخلاق الأشراف ( فارسى )

منير « 1 » اين جماعت گران آمد ، لاجرم مردوار « 2 » پاى همّت بر سر آن اخلاق و اوضاع نهادند و از بهر معاش و معاد خود اين طريق كه اكنون در ميان بزرگان و اعيان متداول است - چنان كه اين مختصر بر شرح شمّه‌يى از آن مقصور است - پيش گرفتند و بنياد كارهاى دينى و دنيوى بر آن مبنا مستحكم گردانيدند . در معانى بازاست و سلسلهء سخن دراز ، در غرض شروع كنيم .

--> - « اندراس » آرد ( اخلاق ناصرى ، 39 ، مينوى - حيدرى ) « . . . نظر حكيم مقصور است بر تتبّع قضاياى عقول و تفحّص از كليّات امور كه زوال و انتقال بدان متطّرق نشود و به اندراس ملل و انصرام دول مندرس و متبدل نگردد » و بازگويد « گاه بود كه به اندراس قوّت غريزت [ انسان ] قبيح را مستحسن شمرد و شنيع را جميل بيند ، و چون به نهايت رسد التذاذ منتقى شود و نظر بصيرت زشتى آن را ظاهر گرداند » ( 1 ) . خاطر خطير و ضمير منير ، خاطر آنچه به قلب خطور كند يا در دل بگذرد : انديشه و فكر ؛ ذهن . ( - مستنير - روشنىپذير ، روشنايى گيرنده ) . « و حكمايى . . . مثل امام فخر رازى . . . در عرض آن بزرگ [ - سلطان العلماء بهاء الدّين ولد پدر مولوى ] زبان طعن گشوده و خبث فقيهانه مىكردند و حسودانه چيزها مىگفتند و در تنگيدن خاطر خطير عزيز او مىكوشيدند ، چنان كه عادت علماى زمان است » ( افلاكى ، مناقب العارفين ، 1 / 11 ، يازيجى ) . و در « ضمير منير » خواجه حافظ گويد ( ديوان ، 24 ، قزوينى ) : جامِ جهان‌نماست ضميرِ منيرِ دوست * اظهارِ احتياج خود آنجا چه حاجت است . ( 2 ) . مردوار ، چون مردان ، مانند دلاوران . مولوى گويد ( مثنوى ، 3 / 1061 ، نيكلسن ) : مىكشانش در جهاد و در قتال * مردوار اللّه يجزيك الوصال . سعدى گويد : ( كليّات ، « بوستان » ، 315 ، فروغى ) : نديدم به مردانگى چون تو كس * كه جنگ‌آورى بر دو نوع است و بس يكى پيشِ خصم آمدن مردوار * دُوُمْ جان بِدَر بُردَن از كارزار