خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

234

أخلاق الأشراف ( فارسى )

، 174 - 150 . - Muhammad Iqbal , The Development of Metaphysics in Persia , pp . 19 ، London 85 / 2 . مسخرگان : مسخره كسى است كه او را مورد ريشخند قرار مىدهند . و در عربى فصيح او را به جاى مسخره ، سخره مىگويند ؛ و السّخرة من يسخر منه الناس ( لسان العرب ) . المسخرة ( ج مساخر ) هى عند العامّة كلّ ما يسخر منه الناس ، و منه المساخر التّى تقام فى بعض الاعياد للّهو و العبث ( المنجد ) . بدين معنى مسخره ( و درست‌تر سخره ) كسى است كه مورد ريشخند و استهزاء و تسخر مردم قرار گيرد ؛ يكى معنى ديگر آن ، كسى است كه بسيار شوخى كند و هزل گويد و حركات خنده‌دار كند ؛ به عبارت ديگر مقلّد و محاكى و دلقك . و در عربى فصيح او را « سخره » گويند ( لسان العرب ) . امّا مسخره در زبان تازى هم به كار رفته است . با خرزى شاعر ( وفات ، 467 ه . ق . ) در هجو عميد الملك كندرى ( 415 - 456 ه . ق . ) وزير مشهور سلجوقى گويد ( سبكى ، طبقات الشافعيّه ، 5 / 256 ، محمّد الحلو ؛ ابن عماد ، شذرات ، 3 / 327 ) : اقبل من كندر مسخرة * للّشئوم فى وجهه علامات كه به معنى مايهء ريشخند و مورد مسخره بيشتر مناسب است . در داستان زير از مولوى ( فيه ما فيه ، 24 ، فروزانفر ) مسخره به معنى دوم يعنى شوخ‌طبع و هزل‌گوى مناسب‌تر است : « پادشاهى دلتنگ بر لب جوى نشسته بود ؛ اميران از او هراسان و ترسان ، و به هيچ‌گونه روى او گشاده نمىشد . مسخره‌يى داشت سخت مقرّب ، امرا او را پذيرفتند كه اگر تو شاه را بخندانى تو را چنين دهيم . مسخره قصد پادشاه كرد و هر چند كه جهد مىكرد پادشاه به روى او نظر نمىكرد ، و سر بر نمىداشت ، مسخره گفت پادشاه را كه خ در آب جوى چه مىبينى ؟ خ گفت : خ قلتبانى را مىبينم مسخره خ ، مسخره جواب داد كه : خ اى پادشاه عالم بنده نيز كور نيست خ .