خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
205
أخلاق الأشراف ( فارسى )
خايه خطاب كند ؛ يا قحبه « 1 » زنى را قحبه خواند ، به شومى راستى اين قوم از او بجان برنجند ، و اگر قوّتى داشته باشند ، در حال او را به كار ضرب فرو گيرند « 2 » ؛ و اگر
--> - ظرف چرمين كه در آن روغن و جز آن ريزند ؛ صراحى كوچك ( ويژهء شراب ) ، جايگاه پرشن ( غياث ) . در متون فارسى از نظم و نثر ، گاه كنايه از دبر يا پشت است . سنائى گويد ( حديقه ، 669 ، مدرّس ) : مردِ فاسِق چو بازپس نگريست * تا ببيند كه حالِ زاهد چيست ديد بىنيم دانگ و بىحَبّه * گَزَرِ شيخ به سَرِ دَبّه . . . و گاه به معنى « باد فتق » آيد و « آن آزارى است كه به سبب فرود آمدن يكى از امعاء خصيه بزرگ شود » . خاقانى در سوگندنامه و مدح رضىّ الدّين ابو نصر نظام الملك وزير شروانشاه - كه در آن جدّ و هزل را به هم آميخته - گويد ( ديوان ، 49 - 50 ، سجّادى ) : مرا ز هاتِفِ همّت رَسَد به گوش خطاب * كزين رواق طنينى كه مىرسد درياب به سر بُزرگىِ جَدّانِ من كه بوديشان * درازگوش نديم و دراز دُم بَوّاب به باد فَتْقِ بِراهيم و غِلْمهء عثمان * به دَبّهء علىِ موشگير وقت دَباب . . . و دبّه خايه ( به اصطلاح مردم قزوين ) گرفتار به بيمارى فتق ( مفتوق ) را گويند و اهل خراسان چنين گرفتارى را « غر » گويند . ( 1 ) . قحبه ، در اصل زن [ سالخوردهء ] گرفتار سرفه ؛ زن بدكارهء زناكار . القحبة ( ج قحاب ) مؤنّث القحب ، و القحب : الذى يأخذه السّعال و القحاب ؛ الفاسدة الفاجرة ؛ البغىّ ( لسان ، اقرب الموارد ) . در غياث آرد « قحبه . . . ، زن بدكار و فاحشه ، مشتقّ از قحاب كه بالضمّ است بمعنى سرفه و سعال ؛ چون فواحش عرب مردان را به آواز سرفه طلب مىكردهاند ، لذا به اين اسم موسوم شدهاند » . سعدى گويد ( مواعظ ، 181 ، فروغى ) : ايكه دانش به مردم آموزى * آنچه گويى به خلقْ خود بنيوش خويشتن را عِلاج مىنكنى * بارى از عيبِ ديگران خاموش مُحتسب كون برهنه در بازار * قحبه را مىزند كه روى بپوش ! ( 2 ) . فروگرفتن ، در اصل به معنى در دست گرفتن ، به دست گرفتن و -