خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

190

أخلاق الأشراف ( فارسى )

مىكند ؛ و خلايق بواسطهء وقاحت « 1 » از او مىترسند . و آن بيچارهء محروم كه به سمت « 2 » حيا موسوم گشته ، پيوسته در پس درها بازمانده و در دهليز خانه‌ها سر به زانوى حرمان نهاده

--> - آن همه ناز و تنعُّم كه خزان مىفرمود * عاقبت در قَدَمِ بادِ بهار آخِر شد . همو گويد ( در نسخهء قزوينى به جاى « ناز و تنعّم » ، « ناز و نيازى » دارد ، 123 ، چاپ انجوى ) : آه از اين جور و تطاوُل كه در اين دامگه است * و آه از آن ناز و تَنعُّم كه در آن محفل بُود . و در اين بيت از سيف فرغانى ( ديوان ، 56 ، صفا ) ؛ هر دو معنى محتمل است : به پاىِ مرگ لگدكوب گشت آن سرور * كه در طريق تنعُّم به كفش زرّين رفت و در حديث زير نيز كه سيوطى ( جامع الصغير ، 1 / 97 ) آورده بيشتر به معنى « به نعمت نازيدن و بر ديگران فخر فروختن » مناسب‌تر است تا « تن آسانى » كردن : « ايّاك و التنعّم ، فانّ عباد اللّه ليسوا بمتنعّمين » يعنى بر حذر باش از نازيدن به نعمت ، زيرا بندگان خدا به نعمت ( دنيا ) نمىنازند . ( 1 ) . وقاحت ، بىشرمى ، بىحيايى ؛ بىادبى و گستاخى ( مصادر و غياث ) . در زبان‌هاى اروپايى ( بويژه انگليسى ) « Impudence » را معادل آن دانسته‌اند ( استينگهاس ) ؛ ولى مرحوم علّامهء قزوينى معادل وقاحت ( وقحه ) را ( Cynicisme ) دانسته است ( يادداشت‌ها ، 4 / 105 ، افشار ) . خاقانى گويد ( ديوان ، 349 ، سجّادى ) : اقليم گرفته از وقاحت * تعليم نكرده در دبستان . در كليله ( 125 ، مينوى ) آرد : « اسپ فضاحت در ميدان وقاحت جهانيد » . سعدى در گلستان ( 171 ، فروغى ) آرد : « همانا كز وقاحت او بوى سماحت آيد » . مسعود سعد گويد ( ديوان ، 616 ، ياسمى ) : از وفاتِ عطاءِ بِن يعقوب * تازه‌تر شد وَقاحتِ عالَم . ( 2 ) . سمت ( اصلا و سم عربى ) ، نشان داغ ؛ علامت و نشانه ، ج سمات ( غياث ) پس « سمت حياء » يعنى : « نشان شرمگينى » . السّمة ج سمات : اثر الكىّ ؛ العلامة ( لسان زير « وسم » ) . از همين مقوله است : سعه ( وسع ) ، عظه ( وعظ ) ، وجهة ( وجه ) .