خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
189
أخلاق الأشراف ( فارسى )
بىشرمى پيشه گرفت و بىآبرويى مايه ساخت ، پوست خلق مىكند ، هر چه دلش مىخواهد مىگويد ، سر هيچ آفريدهيى را به گوزى نمىخرد « 1 » ، خود را از موانع به معارج اعلى مىرساند و بر مخدومان و بزرگتران از خود ، بلكه بر كسانى هم كه او را . . . باشند تنعّم « 2 »
--> - قابوسنامه ( 24 ، نفيسى ) آرد : « . . . و شرم از ناحفاظى و فحش و دروغ گفتن دار ، و از گفتار و صلاح كردار شرم مدار كه بسيار مردم باشد كه از شرمگينى از غرضهاى خويش بازماند . » و نيز آرد ( همانجا ، 24 ) « . . . بسيار جاى باشد كه شرم بر مردم و بال گردد ، چنان شرمگين مباش كه از شرمگينى در مهمّات خويش تقصير كنى و خلل در كار تو راه يابد ، كه بسيار جاى بود كه بىشرمى ببايد كرد تا غرض حاصل شود . . . و جاى شرم و جاى بىشرمى را ببايد دانست » . مرحوم دهخدا نيز در امثال و حكم ( 1 / 224 ) نظاير ديگرى جز آنچه ما آوردهايم ، ياد كرده است ، مثلا اين بيت صائب تبريزى را : از شرمِ دَرِ بستهء روزى نگُشايَد * اين قُفل كليدى بِجُز ابرام ندارد . ( 1 ) . گوز - گردو ، جوز . « سر هيچ آفريده . . . » كنايه است از اينكه به هيچكس اعتنايى نمىكند . ( 2 ) . تنعّم ، در اصل به معنى خداوند نعمت و ثروت شدن و بودن است . امّا يكى ديگر از معانى آن به « نعمت ناز و تفاخر كردن » و نيز مطلق ناز كردن و « افاده فروختن » است . و در اينجا نيز به همين معنى است . عبيد خود در رسالهء صد پند ( پند 32 ) گويد « از تنعّم دايگان و حكمت قابله و حكومت حامله و كلكل گهواره و سلام داماد و تكليف زن و غوغاى بچهترسان باشيد » سعدى گويد ( « بوستان » ، كلّيّات 168 ، فروغى ) : سيهنامه چندان تنعُّم براند * كه در نامه جاىِ نوشتن نماند ، يا : چو سيراب خواهى شدن ز آبِ جوى * چرا ريزى از بهرِ برف آبروى مگر از تنعُّم شكيبا شوى * و گرنه ضرورت به درها شوى حافظ گويد ( ديوان ، 112 ، چاپ قزوينى ) : -