خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

170

أخلاق الأشراف ( فارسى )

بزرگان سيلى و مالش بسيار نمىخورد « 1 » ؛ انگشت در . . . ش نمىكنند ، ريشش بر نمىكنند ، در حوضش نمىاندازند ، دشنام‌هاى فاحش بر . . . زن و خواهرش نمىشمارند . آن مرد عاقل كه او را اكنون مرد زمانه مىخوانند به بركت حلم و وقار « 2 » ى كه در نفس ناطقهء او

--> - گناه كردن پنهان به از عبادتِ فاش * اگر خداىْپرستى هواپرست مباش به چشم عُجب و تكبُّر نگه به خلق مَكن * كه دوستانِ خدا ممكن‌اند در اوباش در هجو معروف اهل بلخ منسوب به انورى ، با رنود ( ج رند ) مترادف آمده : بلخ شهريست در آگنده به اوباش وُرنود * در همه شهر و حواليش يكى بخرد نيست . مولوى در ديوان كبير ( 2 / بيت 107887 ، فروزانفر ) نيز مرادف قلّاش به كار برده : گريزان است اين ساقى از اين مستانِ ناموسى * اگر اوباش و قلّاشى مخور پنهان و پيدا خور ظهير فاريابى گويد ( ديوان ، 126 ، رضى ) : عقل صد بار گفتت اى مسكين * رو پسِ كارِ خويشتن بنشين عشقِ خوبان و سينهء اوباش * نورِ خورشيد و ديدهء خُفّاش . در زبان فارسى گاه آن را مفرد گرفته و با « ان » جمع بسته‌اند . نرشخى در تاريخ بخارا ( 111 ، مدرّس ) آرد « امير اسمعيل چون به بخارا رسيد اهل بخارا استقبال كردند . . . ، و يكى از دزدان خلقى را به خود گرد كرده بود ، و از اوباشان و رندان روستا چهار هزار مرد [ بر او ] جمع شده بودند ، و همه . . . راه مىزدند » . ( 1 ) . مالش خوردن - ماليده شدن و گوشمال يافتن ، مقابل نوازش ديدن و يافتن . ملّا منير گويد ( آنندراج ؛ جهانگيرى ) : بُوَد دل‌بستهء پيچيده مويان * خورد مالِش ز دستِ خوب‌رويان . ( 2 ) . وقار - آرميدگى و آهستگى و حلم و تمكين ( غياث ) . الوقار : و التأنّى فى التوّجه نجو المطالب ( جرجانى ، تعريفات ، 227 ) . حافظ گويد ( ديوان ، 42 ، قزوينى ) : آن پيكِ نامور كه رسيد از ديارِ دوست * آورد حِرْز جان ز خَطِ مُشگبارِ دوست خوش مىدهد نشانِ جلال و جمالِ يار * خوش مىكند حكايتِ عِزّ و وقارِ دوست