خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
171
أخلاق الأشراف ( فارسى )
مركوز است و مودوع « 1 » ، تا تحمّل آن مشقّتها نمىنمايد ، يك جو بحاصل نمىتواند كرد « 2 » ، و پيوسته خائب و خاسر و مفلوك « 3 » و دشمنكام « 4 » مىباشد ، او را در هيچ خانه
--> ( 1 ) . مودوع ، اسم مفعول از وديعه ، امانت گذاشته شده ، وديعت نهاده . اين معنى البتّه به صورت قياسى درست مىنمايد ، ولى در عربى به معنى « آرامش و آهستگى » و نيز « باوقار » هم به كار مىرود . المودوع : الوقار و السكينة ؛ ذو الدّعة ( لسان ، المنجد ، الرّائد ) . در هر سه نسخه اساس و نسخ چاپى همينطور است . ( 2 ) . بحاصل نمىتواند كرد ، يعنى حاصل نمىتواند بكند ، و از اين مقوله است « به ترك چيزى گفتن » كه در هر دو حرف « ب » زايد است ، امّا در نظم و نثر قديم متداول بوده است . در كليله ( 52 ، مينوى ) آرد : « هرگاه كه متّقى در كارهاى اين جهان فانى و نعيم گذرنده تأمّلى كند ، . . . همّت بر كمآزارى . . . مقصور شود ، . . . و از سر شهوت برخيزد تا پاكيزگى ذات بحاصل آيد ، و به ترك حسد بگويد ، تا در دلها محبوب گردد . . . » . ابو الفضل بيهقى آرد ( تاريخ ، 123 ، فيّاض ) : « بسيار طبيباناند كه گويند فلان چيز نبايد خورد كه از آن چنين علّت بحاصل آيد و آنگاه [ خود ] از آن چيز بسيار بخورند » و بازهمو آرد ( 221 ) « . . . و غرض من از نبشتن اين اخبار آن است تا خوانندگان را از من فايدهيى بحاصل آيد و مگر كسى را . . . به كار آيد . . . » . نظامى عروضى آرد ( چهار مقاله ، 116 ، دكتر معين ) : « و تا كس امير به بخارا رفت و بازآمد ، او [ محمّد زكريّاى رازى ] كتاب منصورى تصنيف كرد ، و به دست آنكس فرستاد و گفت : من اين كتابم ، و از اين كتاب مقصود او [ - امير ] بحاصل است ، به من حاجتى نيست . » ( 3 ) . خائب ، نوميد . خاسر - زيانكار ، زيانديده . مفلوك - فلكزده ؛ افتاده . پارسىزبانان از « فلك » ، اسم مفعول ساختهاند . شرح آن پيش از اين ياد شد ، و در رسالهء « دلگشا » بتفصيل خواهد آمد . ( 4 ) . دشمنكام ، كسى كه حال و روزگارش موافق دلخواه دشمن است ، مطابق آرزوى دشمن ؛ مجازا به معنى تيرهروزگار و بدبخت . بيهقى در تاريخ ( 302 ، فيّاض ) در گرفتارى غازى آسيغتكين آرد « عبدوس نزد غازى رفت ، و او بر بالايى بود ايستاده و غمى شده ، گفت اى سپاه -