خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

121

أخلاق الأشراف ( فارسى )

ابد الدّهر « 1 » در مذلّت « 2 » و شقاوت « 3 » بماند ، و شاعر در حقّ او گفته است :

--> ( 1 ) . ابد الدّهر ، تا روزگار بجاست ، تا پايان روزگار ( درست در تلفّظ ابد الدهر است ، ولى در محاوره دال را به ضمّ مىخوانند ) . نظامى گويد ( هفت پيكر ، 32 - 33 ؛ 36 - 37 ، وحيد ) : مُقبل آن كس كه دخلْ دانهء او * بَر ، چنين آورد به خانهء او كابد الدهر تا بُوَد برجاى * باشد از نام او صحيفه‌گُشاى . . . جهد كن كز نباتى و كانى * تا به عقلىّ و تا به حيوانى بازدانى كه در وجودْ آن چيست * كَابَدَ الدهر مىتواند زيست . در كليله و دمنه ( 209 ، مينوى ) آرد : « . . . جراحت سخن هرگز علاج‌پذير نباشد ، و هر تير كه از گشاد زبان به دل رسد برآوردن آن در امكان نيايد و درد آن ابد الدّهر باقى ماند . . . » . ( 2 ) . مذلّت ، خوار شدن ، خوارى ؛ به پستى گراييدن ( مصادر روزنى ) . امير معزّى گويد ( ديوان ، 163 ، اقبال ) : درِ سعادت و دولت گُشاده باد بر او * عَدُوىِ او ز مَذَلَّت چو حلقه بر در باد . عبيد خود در « رساله دلگشا » ( كلّيّات ، 115 ، اقبال ) در ماجراى لولى با پسر خود آرد : « . . . به خدا ترا در مدرسه اندازم تا آن علم مرده‌ريگ ايشان بياموزى و دانشمند شوى و تا زنده باشى در مذلّت و فلاكت و ادبار بمانى . . . » . ( 3 ) . شقاوت ، بدبخت شدن ، بدبختى ، شوربختى ؛ مقابل سعادت ( مصادر زوزنى ) . در كليله و دمنه ( « باب شير و گاو » ، 123 ، مينوى ) آرد : « . . . و مرا چون آفتاب روشن است كه از ظلمت بدكردارى و غدر تو پرهيز مىبايد كرد كه صحبت اشرار مايهء شقاوت است و مخالطت اخيار كيمياى سعادت . . . » . اين بيت متنّبى نيز « شقاوت » را دارد و به خاطر سپردنى است ( ديوان ، 341 ، با شرح علّامهء واحدى ، چاپ ديتريصى ) : ذو العقل يشقى فى النعيم بعقله * و اخو الجهالة فى الشّقاوة ينعم - خردمند در نعمت‌ها با وجود خرد خود شوربخت باشد ، و حال آنكه نادان در شوربختى در نعمت باشد [ زيرا اوّلى مىفهمد ولى دومى نمىفهمد ] .