خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
103
أخلاق الأشراف ( فارسى )
وصال جانفزاى او بهرهمند نگردد و گويد كه « من پاكدامنم » ؛ تا به داغ حرمان مبتلا گردد ، و شايد بود « 1 » كه او را مدة العمر « 2 » چنان فرصتى دست ندهد ، از غصّه ميرد و گويد « اضاعة الفرصة غصّة » « 3 » . آنكس را كه وقتى او را عفيف و پاكدامن و خويشتندار گفتندى ، اكنون
--> ( 1 ) . شايد بود ( - شايد بودن ) ، احتمال دارد و يا محتمل است . ناصر خسرو گويد ( ديوان ، 487 ، تقىزاده - مينوى ) : فُوطه بپوشى تو تا عامّه گفت * شايَد بُوْد كاين صوفيستى . مصدر مركّب مرخّم از شايد بودن ، مثل تواند بود و نظاير آن . در كليله و دمنه چندين بار آمده ( 46 / 2 ، 99 / 6 ، 103 / 16 ، 163 / 12 ) « و نيز شايد بود كه براى فراغ اهل و فرزندان و ، تمهيد اسباب معيشت ايشان ، به جمع مال حاجت افتد ، و ذات خويش را فداى آن كرده آيد » ، « و نيز شايد بود كه هنر من سبب اين كراهيت گشته است ، چه اسپ را قوّت و تگ او موجب عنا و رنج گردد ، . . . و جمال دم طاووس او را پركنده و بال گسسته گذارد . . . » . براى مورد « تواند بود » ، به پاورقى زير ( 2 ، شعر كمال اسمعيل ) رجوع فرماييد . ( 2 ) . مدّة العمر ، در همهء عمر و در طول حيات . كمال اسمعيل گويد ( ديوان ، 667 ، بحر العلومى ) : ز مرگ ناخوشتر چيز اگر توانَد بُود * حياتِ مردم كوتهنَظَر تواند بُود چگونه زنده بُوَد آنكه مُدَةُ العُمرش * نه از خدا و نه از خود خَبَر توانَد بُود . اين تركيب به صورت « مدّت عمر » ( بدون ال ) نيز بسيار به كار رفته است . بيهقى در قصّهء قاضى بولانى با ابو نصر مشكان از قول پسر اين قاضى آرد ( تاريخ ، 672 ، فيّاض ) : « . . . من نيز فرزند اين پدرم كه اين سخن گفت و علم از وى آموختهام ؛ و اگر وى را يك روز ديده بودمى و احوال و عادات وى بدانسته ، واجب كردى كه در مدّت عمر پيروى او كردمى ، پس چه جاى آنكه سالها ديدهام . » بازكمال اسمعيل گويد ( ديوان ، 444 ، بحر العلومى ) : تنها هرگز نخورد خواجه * در مُدّتِ عمرِ خويش نانى نه آنكه بَرَد به خانه مهمان * ليك او باشد طُفيلِ خوانى ( 3 ) . « اضاعة . . . » تباه ساختن فرصت [ مجال مناسب ، مايهء ] غمگينى است . اين عبارت به همين -