خواجه نظام الدين عبيد زاكاني
104
أخلاق الأشراف ( فارسى )
كون خر « 1 » و مندبور « 2 » و دمسرد « 3 » مىخوانند .
--> - صورت در شرح نهج البلاغه ( 18 / 283 ، ابو الفضل ابراهيم ) حضرت على ( ع ) آمده است . و به صورت « بادر الفرصة قبل ان تكون غصّة » در ( ابن شعبهء حرّانى ، تحف العقول ، 77 ، اسلاميّه ) و برخى مآخذ ديگر آمده است . غالب شعراى فارسى دربارهء « اغتنام فرصت » سخن گفتهاند كه نقل شمّهيى از آن نيز سخن را به درازا مىكشد . ( 1 ) . كون خر ، نشستگاه الاغ ، و در ادبيّات فارسى كنايه از بىتميز و احمق و نادان است ( فرهنگ معين ) . سعدى گويد ( گلستان ، 180 ، قريب ) : گر بىهنر به مال كُند كبر بر حكيم * كونِ خرش شمار اگر گاوِ عنبر است كمال اسمعيل گويد ( ديوان ، 670 ، بحر العلومى ) : گشت يكباره حضرتِ خواجه * مجمع ناكسان و بىهُنران خيمهء او مگر ز پاردُم است * كه در او حاضرند كونِ خران . مولوى گويد ( ديوان كبير ، 4 / 74 ، فروزانفر ) : كونِ خر را نظام دين گُفتم * پَشك را عنبر ثمين گُفتم ديو را جبرئيل كردم نام * ژاژ را حُجَّتِ مُبين گُفتم ( 2 ) . مندبور ( لغتى است در مندور ) ، بىدولت و سياهبخت و فلكزده ( فرهنگ جهانگيرى ، 2 / 1904 ؛ برهان قاطع ) . منوچهرى در مندور گويد ( ديوان ، 39 ، دبير سياقى ) : خداوندم نكالِ عالمين كرد * سياه و سرنگونم كرد و مندور . عبيد در « تعريفات » نيز « المندبور » را به « فالگير » تعريف كرده است . ( 3 ) . دمسرد ، در فرهنگ برهان قاطع ، دم سرد را « كنايه از حرف نوميدى و آه نااميدى » ضبط كرده ، و بر اين قياس ، شايد بتوان گفت : دمسرد يعنى نوميد و محروم . كمال اسمعيل در هجو عمر لنبانى آن را به معنى لفظى ( نه كنائى آن ) به كار برده است ( ديوان ، 452 ، بحر العلومى ) : هست دمسردتر از بادِ خزان * ز آن چو يادش كُنم بلرزم از آن . مولوى گويد - در معنى كنائى آن ( ديوان كبير ، 4 / 62 ، فروزانفر ) : بكن سلام كه تسليمِ ابتلاىِ توايم * بپرس گرم كه افسردگانِ دمسرديم .