خواجه نظام الدين عبيد زاكاني

102

أخلاق الأشراف ( فارسى )

پس ناچار هر كه عفّت ورزد از اين‌ها محروم باشد ، و او را از زندگان نتوان شمرد ، و حيات او عبث « 1 » باشد و بدين آيت كه أَ فَحَسِبْتُمْ أَنَّما خَلَقْناكُمْ عَبَثاً وَ أَنَّكُمْ إِلَيْنا لا تُرْجَعُونَ « 2 » ؟ مأخوذ « 3 » بود . و خود چه كلپتره « 4 » باشد كه شخص را با ماه‌پيكرى خلوتى دست دهد ، و از

--> ( 1 ) . عبث ، العبث ، اللّعب و الهزل و الاستخفاف ( لسان ، « عبث » ) ، كار بيهوده . العبث - ما لا فائدة فيه ( جرجانى ، تعريفات ، 127 ) ؛ ارتكاب كارى كه نتيجهء معلومى نداشته باشد . ظهير فاريابى در غزلى - نيمه عرفانى - با رديف « عبث » آرد ( ديوان ، 201 - 202 ، رضى ) : در رهِ معرفتش قافله رانديم عَبَث * پاىِ پُر آبله در باديه مانديم عَبَث فضل و نادانىِ ما در رهِ او يكسان است * آنچه خوانديم عَبَث آنچه نخوانديم عَبَث . . . ( 2 ) . افحسبتم . . . آيا گمان برديد كه ما شما را بيهوده آفريديم و شما به سوى ما بازگردانيده نمىشويد ( مؤمنون ، 23 / آيهء 115 ) . ( 3 ) . مأخوذ ، گرفتار ؛ مسؤول ( غياث ) « . . . اگر بد باشيم و با خلق بدى كنيم و بيدادگر باشيم تا قيامت نام ما به زشتى برند . و هركه از ما ياد كند بر ما لعنت كند ، و روز قيامت مأخوذ باشيم و جاى ما دوزخ باشد » ( نظام الملك ، سياست نامه ، 97 ، اقبال ) . ( 4 ) . كلپتره ( به فتح اول و سوم و سكون لام ) سخن بيهوده و ياوه و ژاژخايى ( غياث ) . انورى گويد ( ديوان ، 2 / 632 و 402 مدرّس ) : مَردكى بيند از اين بيهوده‌گُو چاكركى * مُشتِ كلپتره و بيهوده به هم درخايند ، و : او تُرا كى گفت كاين كلپتره‌ها را جمع كُن * تا تُرا لازم شود چندين شكايت گُسترى . پوربهاى جامى گويد ( فرهنگ جهانگيرى ، 2 / 1644 ، دكتر رحيم عفيفى ) : به صد تلبيس بر هم بسته مشتى ژاژ و كلپتره * كه اين مذهب فُلان را بُود و اين قول است به همان را . بهاء ولد آرد ( معارف ، 2 / 12 ، فروزانفر ) : « . . . تن آدمى را طبقات است در هر طبقه نوعى سماع خوش آيد . چنان كه سماع طبقهء ظاهر گوش خلاف سماع اندرون باشد ؛ هر دو سماع به يكديگر پريشان شوند ، آن بيرونى در مقابلهء اندرونى كلپتره نمايد . »