السيد عبد الكريم بن طاووس ( مترجم : مجلسي )
142
فرحة الغري ( فارسي )
مىفرمايد : برگرد بنزد سنقر كه آن بدوى كه گرفته بود رها كرد . ابن بطن الحق برگشت و بر حقيقت واقعه اطَّلاع بهم رسانيد . قصّهء شمشيرى كه در روضه دزديده بودند : ابن طحال حكايت كرد كه در سال پانصد و هشتاد و چهار از هجرت در ماه مبارك رمضان هر شب جمعى از مشايخ زيديّه به زيارت حضرت مىآمدند و در ميان ايشان مردى بود كه او را عبّاس امعص مىگفتند . يك شبى كه نوبت خدمت من بود ، آمدند به طريق معتاد و در زدند . در را باز كردم و در روضه را گشودم و در دست عبّاس شمشيرى بود . از من پرسيد كه اين شمشير را كجا بگذارم ؟ گفتم : درين كنج بينداز ؛ و مرد پيرى بود كه او را بقاء بن عنقود مىگفتند و شريك من بود در خدمت . عبّاس شمشير را گذاشت و داخل روضه شد و من چراغى از براى ايشان روشن كردم تا زيارت كردند و نماز كردند و بيرون آمدند . عبّاس شمشير خود را طلب كرد ، نيافت ؛ از من پرسيد ؛ من گفتم : همان جا خواهد بود ؛ گفت : نيست . هر چند تفحّص كرديم نيافتيم ؛ و قانون ما اين بود كه كس بيگانه را نمىگذاشتيم در آنجا بخوابد به غير مردم صاحب كشيك . عبّاس چون از شمشير مأيوس شد داخل روضه شد و در بالاى سر حضرت نشست و گفت : يا امير المؤمنين ! منم ، دوست تو عبّاس ، و پنجاه سال است كه در هر شب ماه رجب و شعبان و رمضان تو را زيارت مىكنم و شمشيرى كه با من بود از ديگران بود ؛ به عاريه گرفته بودم ؛ اگر چنين كردى كه شمشير من به من برگردد ، هميشه به زيارت خواهم آمد ، و اگر نه ، هرگز نخواهم آمد ، و * ( هذا فِراقُ بَيْنِي وَبَيْنِكَ ) * ! اين را گفت و رفت . چون صبح شد من علىّ بن المختار نقيب را خبر كردم . گفت : من شما را نهى نكردم كه كسى را در روضه مخوابانيد ؟ ! و بسيار غمگين و دلتنگ شد . پس من قرآن روضه را حاضر كردم و قسم ياد كردم كه تفحّص بسيار كردم و كسى غير خدمه را نگذاشتم كه شب آنجا بماند و اين بسيار بر خاطر نقيب گران آمد . بعد از سه روز ازين واقعه شبى در رواق خوابيده بودم ، آواز تكبير و تهليل از در رواق به گوشم آمد ، برخاستم و در را باز كردم . عبّاس امعص را ديدم كه همان شمشير را در دست دارد و گفت : يا حسن ! اين همان شمشير است ، نگاه دار تا من بروم به زيارت . پرسيدم كه اين چون به دستت آمد ؟ گفت :