السيد عبد الكريم بن طاووس ( مترجم : مجلسي )
143
فرحة الغري ( فارسي )
حضرت امير المؤمنين ( ع ) را در خواب ديدم كه آمد نزد من و گفت : يا عبّاس ! آزرده مباش ، برو به خانهء فلان شخص ، و بالا رو به آن غرفه كه در آن كاه ريخته است و شمشيرت را بردار و به جان من سوگند كه او را رسوا مكن و كسى را به احوال او خبر مده . من همان ساعت به خانهء نقيب رفتم و او را خبر كردم . آمد به روضه و شمشير را ديد و قصّه را از او شنيد و گفت : اين شمشير را نمىدهم تا نگوئى كه اين مرد كه بود ؟ عباس گفت كه : جدّت مرا به جان خود قسم داده است كه او را رسوا مكن و تو مىگويى كه بگو ؟ ! ؛ و تا زنده بود به كسى نگفت كه كى شمشير را برداشته بود . قصّهء ديگر : ايضا از ابن طحال منقول است كه گفت در شبى از شبهاى نوبت خود با مرد پيرى كه او را ابو الغنائم مىگفتند خوابيده بوديم و درها را بسته بوديم . ناگاه آواز يكى از درهاى روضه به گوشم رسيد . از خواب جستم و برخاستم و در اوّل را باز كردم و از باب الوداع داخل شدم و دست بر قفلها گذاشتم ، همه بسته بود و درها همه به حال خود بود . با خود مىگفتم كه اگر كسى باشد او را محكم ببندم و نگاه دارم . چون به شباك روضه رسيدم و در روضه نظر كردم مردى را در ميان روضه ديدم پشت ضريح ايستاده . نظرم بر او كه افتاد رعشه بر اعضاى من مستولى گرديد و زبانم سنگين شد و به كامم چسبيد ، دست بر شبكه گرفتم و به دوش راست بر ديوار تكيه كردم و بعد از ساعتى كه اندكى به حال خود آمدم آواز قراءت آن مرد را مىشنيدم و صداى پايش را كه بر روى فرش راه مىرفت مىشنيدم و صداى حركت اوراق قرآن را مىشنيدم و چون خوفم زايل شد و خوب به حال خود آمدم ، نگاه كردم كسى را نديدم . برگشتم كه بيرون آيم در برابر ضريح را ديدم كه به قدر شبرى باز شده بود . آمدم به باب وداع و در را بستم و برگشتم . قصّهء ديگر : باز منقول است از ابن طحال كه مردى بود در نجف اشرف ، او را ابو جعفر كناتينى مىگفتند . شخصى از او سؤال كرد كه مايه اى به او بدهد كه نفعى از آن ببرد . بسيار كه الحاح كرد ابو جعفر شصت اشرفى بيرون آورد و به او داد و گفت حضرت امير المؤمنين ( ع ) را گواه بگير كه زر به تو رسيده است . آن مرد زر را گرفت و حضرت را گواه گرفت و رفت و تا سه سال چيزى به ابو جعفر نداد . مرد صالحى در نجف بود او را