السيد عبد الكريم بن طاووس ( مترجم : مجلسي )
139
فرحة الغري ( فارسي )
گفت : تو عمران بن شاهينى . گفت : نه ، من عمران نيستم . على گفت : حضرت امير المؤمنين ( ع ) در خواب به من گفت كه در را باز كن كه دوست ما عمران مىآيد . گفت : به حقّ آن حضرت كه راست بگو كه چنين گفت ؟ على گفت كه بلى ، به حقّ او كه چنين گفت . عمران كه اين را شنيد بر عتبه افتاد و بوسيد و حواله كرد بر اجاره دار شكار ماهى كه در كشتى او شكار مىكرد كه شصت اشرفى به كليددار بدهد ؛ و رواقى را كه مشهور است به رواق عمران در روضهء حضرت امير و روضهء حضرت امام حسين - صلوات الله عليهما - ساخت . قصّهء ابو البقاء خادم : منقول است كه در سال پانصد و يك ، گرانى عظيمى در نجف اشرف شد كه يك رطل نان را به يك قيراط طلا مىفروختند و چهل روز مردم چنين گذرانيدند . خدمهء آن حضرت تاب نياوردند و از گرسنگى به دهات حوالى متفرّق شدند ، و شخصى بود در ميان ايشان ابو البقا نام داشت و صد و ده سال عمر او بود . همه رفتند و او در نجف ماند و حركت نكرد ، و چون كار بر او و عيالش بسيار تنگ شد ، زن و دخترانش گفتند كه تو نيز به اين اطراف برو ، شايد چيزى از براى ما تحصيل كنى كه از گرسنگى هلاك مىشويم . او نيز عازم رفتن شد و داخل قبّهء عرش درجه شد و زيارت كرد و نماز كرد و نزديك سر آن حضرت نشست و گفت : يا امير المؤمنين ! من صد سال خدمت تو كردهام و از روضه متبرّكهء تو جدا نشدهام ، حتّى به حلَّه و دهات حوالى اينجا نرفتهام ، و من و اطفالم از گرسنگى بىطاقتشدهايم ، بالضّروره از تو مفارقت مىكنم و مفارقت تو بر من دشوار است ؛ تو را وداع مىكنم . اين را گفت و بيرون آمد و با مكاريان به طرف حلَّه روان شد و شب از نجف اشرف بيرون آمدند و رفتند تا ابى هبيش و آنجا فرود آمدند و خوابيدند . ابو البقا در خواب ديد حضرت امير را كه با او مىگفت : اى ابو البقا ! بعد از مدّت مديد مواصلت ، مفارقت ما را اختيار كردى ؛ برگرد به نزد ما . ابو البقا بيدار شد گريان و نالان . پرسيدند كه چرا مىگريى ؟ خواب خود را نقل كرد و برگشت . چون دخترانش او را ديدند ، گريستند ، و او حكايت خود را نقل كرد ، و بيرون آمد و كليد روضه را از ابن شهريار قمّى گرفت و در را گشود و به عادت خود در در روضه نشست تا سه