السيد عبد الكريم بن طاووس ( مترجم : مجلسي )

140

فرحة الغري ( فارسي )

روز . در روز سيّم مردى پيدا شد بسته اى بر پشت بسته ، مانند پيادگانى كه به راه مكَّه مىروند ، آمد و بسته را از پشت باز كرد و رخت سفر را انداخت و داخل روضهء مقدّسه شد و زيارت كرد و نماز كرد و آهسته زرى به ابو البقا داد كه برو و از براى ما چاشته اى بياور تا بخوريم . او رفت و نانى و خرمايى و شيرى آورد . او گفت من اينها را نمىخواهم ، ببر كه عيالت بخورند ؛ و يك اشرفى ديگر درآورد و گفت : اين را مرغ و نان بخر و به خانه ببر كه من مىآيم ؛ و چون وقت ظهر داخل شد نماز ظهر و عصر را ادا كرد و رفت به خانه ابو البقا طعام حاضر كرد و هر دو خوردند و بعد از آن ، آن مرد به ابو البقا . گفت كه برو و اوزانى كه به آن طلا را مىكشند بياور . ابو البقا بيرون آمد و از زرگرى كه در در خانه اش نشسته بود هر چه از اوزانى كه طلا و نقره را مىكشند داشت گرفت و به نزد آن مرد آورد و آن مرد جميع آن اوزان را با سنگهائى كه جو و گندم مىكشيدند در خانه در يك پلهء ترازو گذاشت و كيسهء اشرفى بيرون آورد و در پلهء ديگر آنقدر ريخت كه با آن سنگها و اوزان برابر شد و در دامن ابو البقا ريخت و باقى را بر پشت بست و برخاست . ابو البقا گفت : اى مخدوم ! من چه كنم اينها را ؟ ! گفت : اينها از تست ؛ آن شخص از برايت فرستاده است كه گفت : برگرد به آنجائى كه بودى يعنى امير المؤمنين ( ع ) ، و گفت : هر چقدر كه سنگ بياورد تو مساوى آن طلا بده ، و اگر سنگ بيشتر مىآوردى بيشتر مىدادم . ابو البقا كه اين را شنيد بيهوش شد و آن مرد روانه شد و ابو البقا از آن زر دخترانش را به شوهر داد و خانه اش را عمارت كرد و حالش نيكو شد . قصّهء بدوى و حاكم كوفه : منقول است از حسين بن على بن طحال كه در سال پانصد و هفتاد و پنج ، سنقر حاكم كوفه بود و ميان او و عربان بنى خفاجه منازعه شده بود و هر كه از ايشان را مىديد مىكشت ؛ بنا بر اين هر يك از عربان كه به زيارت مىآمدند نگهبانى با خود مىآوردند و در بيرون مىايستادند و آن شخص به زيارت مىرفت و اگر كسى از مردم حاكم از طرف كوفه پيدا مىشد ، نگهبان او را خبر مىكرد و مىگريختند . در آن سال دو كس از ايشان به زيارت آمدند و يكى به طريق معهود بيرون ايستاد و ديگرى به زيارت رفت . اتّفاقا سنقر در آن حوالى بود . آمد به طرف حصار نجف اشرف . ديده بان كه او را