السيد عبد الكريم بن طاووس ( مترجم : مجلسي )
138
فرحة الغري ( فارسي )
خدمت عضد الدّوله كرد و از او گريخت و به نجف اشرف آمد و مختفى شد و عضد الدّولة او را طلب بسيار كرد و نيافت . عمران در شبى حضرت امير المؤمنين ( ع ) را در خواب ديد كه آن حضرت فرمود كه اى عمران ! فردا فناخسره - كه نام عضد الدوله است - به روضه من خواهد آمد به زيارت ، و هر كه در روضه است بيرون خواهند كرد ، و تو در فلان كنج از كنجهاى روضه بايست كه ترا نخواهند ديد و او داخل خواهد شد و زيارت خواهد كرد و نماز خواهد كرد و تضرّع خواهد كرد و خدا را قسم به محمّد و آل او خواهد داد كه ترا به او رساند ؛ چون اين دعا بكند ، تو پيش رو و بگو : پادشاهم ! كيست اين مرد كه تو محمّد و آل محمّد را شفيع مىكنى و الحاح مىكنى كه به دست تو درآيد ؟ ؛ او خواهد گفت كه مرديست كه لشكر مرا متفرّق كرده است و در پادشاهى با من منازعه مىكند ؛ تو بگو كه اگر كسى او را به دست تو دهد ، چه چيز خواهى داد به آن شخص ؟ ؛ خواهد گفت كه اگر از من بطلبد كه او را ببخش ، خواهم بخشيد ، چون اين را بگويد ، بگو كه من همان شخصم كه تو مىخواهى ؛ بعد از آن هر چه مدّعاى تو است به عمل خواهد آمد . روز كه شد عمران هر چه آن حضرت فرموده بود به جاى آورد ، بعد از آن مكالمات گفت كه من عمران بن شاهينم ! عضد الدّوله گفت كه كى گفت كه تو اينجا بايستى ؟ ! گفتم : آقايم صاحب اين قبر در خواب به من گفت كه فردا فناخسره به اينجا خواهد آمد و چنين و چنين خواهد كرد ، و قصّه را تمام كرد . عضد الدّوله گفت كه به حقّ صاحب قبر كه راست بگو كه اسم مرا فناخسره گفت ؟ گفتم : بلى ، به حقّ مولايم كه چنين گفت . پس عضد الدّوله گفت : و الله كه هيچ كس نمىدانست كه نام من فناخسره است به غير از مادرم و دايهام و خودم . پس خلعت وزارت در او پوشانيد و همراهش به كوفه برد ، و عمران نذر كرده بود كه اگر عضد الدّوله از گناه او بگذرد ، سر و پا برهنه به زيارت آن حضرت برود . چون شب شد ، بىخبر كسى ، تنها متوجّه زيارت شد ، و در وقتى كه او متوجّه شد على بن طحال كليددار در خواب ديد كه حضرت امير المؤمنين ( ع ) به او گفت كه برخيز و در را باز كن از براى دوست ما عمران بن شاهين . پس برخاست و در را باز كرد و به انتظار نشست . همان ساعت عمران پيدا شد . علىّ بن طحال گفت كه بسم الله ! آقا ، فرماييد ! گفت : من كيستم ؟