السيد عبد الكريم بن طاووس ( مترجم : مجلسي )
137
فرحة الغري ( فارسي )
ضامن شدم و صاحبش معلوم نيست . بعد از مدّت مديد زن سيّده اى از اهل نجف فوت شد . به مقبره رفتيم كه او را دفن كنيم ؛ مرد تركى را ديدم كه در همان موضع كه من قلَّابها را يافتهام مىگردد و تفحّص چيزى مىكند . به يارانى كه همراه بودند ، گفتم كه اين مرد تفحّص قلَّابها مىكند و آنها در جيب من است و من در وقتى كه مىخواستم به نماز بيرون آيم ، اين قلَّابها را ديدم كه در خانه افتاده است ، به خاطرم رسيد كه بردارم ، با خود برداشتم ؛ پس نزديك آن مرد ترك رفتم و پرسيدم كه چه چيز مىجوئى ؟ گفت دو قلَّابه گم كردهام يك سال قبل از اين . گفتم : سبحان الله ! به يك سال پيش از اين چيزى گم كرده اى و الحال مىجوئى ؟ ! گفت : وقتى كه با لشكر بار كرديم و به خندق كوفه رسيديم ، به خاطرم آمد كه اينها را فراموش كردهام ؛ گفتم : يا على ! اينها را در حرم تو فراموش كردهام و به تو سپردم كه به من پس دهى ، و مىدانم كه حضرت به من خواهد رسانيد . گفتم : بستان كه حضرت از براى تو حفظ كرده است ، و قلَّابها را به او دادم و حساب كرديم يك سال از آن تاريخ گذشته بود . و منقول است از علىّ بن طحال كليددار كه روزى مرد خوشرويى به نزد من آمد و جامههاى پاكيزه پوشيده و دو اشرفى به من داد كه امشب مرا در روضه بگذار و در را ببند . من چنين كردم و در را بستم و خوابيدم ؛ حضرت امير المؤمنين ( ع ) را در خواب ديدم كه فرمود كه برخيز و آن مرد را بيرون كن كه نصرانى است . من از خواب برجستم و برخاستم و ريسمانى برداشتم و در گردن آن مرد كردم و گفتم : مرا فريب مىدهى به دو دينار و تو نصرانى [ اى ] و مىخواهى درين روضه باشى ؟ ! گفت كه من نصرانى نيستم . گفتم : دروغ مىگويى ، حضرت به خواب من آمدند و گفتند كه تو نصرانى [ اى ] و فرمودند كه ترا بيرون كنم . آن نصرانى گفت كه دستت را به من ده كه مسلمان شوم و گفت : اشهد ان لا إله الَّا الله و انّ محمّدا رسول الله و انّ عليّا ولىّ الله ؛ و الله كه من كه از شام كه بيرون آمدم هيچ كس مطَّلع نشد و هيچ يك از مردم عراق مرا نمىشناسند ، و بعد از آن اسلامش كامل شد . و ايضا على بن طحال حكايت كرد كه عمران بن شاهين ، از اهل عراق ، گناه عظيمى در