السيد عبد الكريم بن طاووس ( مترجم : مجلسي )

136

فرحة الغري ( فارسي )

ابن مابست را آواز كنيد ، بر زبانش جارى شد كه كمال الدّين قمى را حاضر كنيد . غلام بيرون آمد و گفت كه كمال الدّين قمى را بطلبيد . پس دست مرا گرفت و به خزانه برد و قبائى و ردائى به من خلعت داد و از خزانه بيرون آمديم و بر قشمر داخل شدم كه او را سلام كنم و دستش را ببوسم . به من كه نظر كرد يافتم كه خوشش نيامد و رو به خادم كرد و از روى غضب گفت كه من ابن مابست را گفتم بطلبيد . خادم گفت كه شما كمال الدّين قمى فرموديد و جماعتى كه در مجلس حاضر بودند همه شهادت دادند كه شما كمال الدّين قمى گفتيد . كمال الدّين مىگويد كه من در اين حال گفتم : ايّها الامير ! شما مرا خلعت نداده‌ايد بلكه حضرت امير المؤمنين ( ع ) مرا خلعت داده است ؛ و حكايت را نقل كردم . به سجده افتاد و شكر خدا گفت كه الحمد لله اين خلعت به دست من جارى شد ! ، و عذرخواهى من كرد و مرا روانه كرد . و منقول است از حسين بن عبد الكريم غروى كه كورى از اهل تكريت به نجف اشرف آمد و در اواخر سن كور شده بود و چشمهايش سفيد شده بود و بلند شده بود و مىنشست در بالاى سر حضرت و با جناب مقدّس آن حضرت مخاطبات مىكرد و طلب شفا مىكرد و گاهى حرفهاى درشت بىادبانه مىگفت و من مكرّر خواستم منعش كنم ، گذرانيدم ، تا آنكه روزى در خزانهء حضرت را مىگشودم ، صداهاى بلند و آواز بسيارى و وحشتى به گوشم رسيد . گمان كردم كه از براى سادات گندمى از بغداد آورده‌اند يا كسى كشته شده است . بيرون آمدم كه معلوم كنم كه چه خبر است . گفتند كه كورى به اعجاز حضرت روشن شده است . گفتم : چه خوش باشد كه همان كور باشد ! چون داخل روضه شدم ، ديدم كه همان كور است ، روشن شده است و چشمهايش به از چشم ديگران است . شكر خدا كردم و برگشتم . و ايضا حسين بن عبد الكريم نقل كرده است كه ابو الغازى در حلَّه حاكم بود و لشكرى فرستاد بر سر عربان . چون برگشتند در دور حصار نجف اشرف فرود آمدند ؛ بعد از آنكه بار كردند ، من بيرون رفتم به آنجائى كه ايشان فرود آمده بودند از براى كارى ؛ ديدم دو قلَّابه در ميان ريگ افتاده است ؛ دست كردم و برداشتم . بعد از آن پشيمان شدم كه اينها را