أبو ريحان البيروني ( مترجم : اكبر دانا سرشت )

مقدمه 29

آثار الباقيه ( فارسى )

بدانند و از هرسو در اين جستجو به تكاپو افتادند و به هر كنجى سرى كشيدند و از هر دانشمندى چيزى پرسيدند و نوشته‌هايى را كه از عهد ساسانى مانده بودند به چنگ آوردند كه مع الاسف درهم و متناقض بود . به اين گفته حمزة بن حسن اصفهانى در مقدمه كتاب تاريخ پرارزش او بنگريد . « تواريخ پادشاهان ايران همه مغشوش و نادرست است زيرا پس از صد و پنجاه سال از زبانى به زبانى ديگر نقل شده از اين رهگذر من چاره‌يى نداشتم جز اينكه به هشت نسخه كه جمع كرده‌ام اعتماد كنم و اين هشت نسخه را باهم سنجيده و تاريخ پادشاهان ايران را از روى آنها تنظيم مىكنم » . تاريخ مانند علوم ديگر در تكامل است مرحوم پيرنيا كه عمرى رنج برد تا ايران باستان را نگاشت از تمدن موهنجودار كه در سند كشف شده و شايد از تمدن سومرى قديم‌تر باشد خبر نداشت و نيز از قوم حتى كه در تورات ذكر شده هيچ آگاه نبود با آنكه در تورات نام اين قوم آمده است كه پسران ابراهيم او را در صحرائى كه از بنىحت خريده بود دفن كردند و ساره زوجه او نيز در همانجا به خاك سپرده شد ولى در عصر مازمين رازگشايى كرده و معلوم شده كه اين قوم آريائى بوده‌اند و خط خاصى هم داشته‌اند كه خوانده شده . اگر آثار الباقيه و اطلاعات بيرونى را با شرايط زمان و مكان او بسنجيم در اعجاب خواهيم ماند بخصوص كه تاريخ را با مغز رياضى تحليل كرده و روى همين سجيه رياضىدانى اوست كه تمام سنوات و وقايع را كه در كتب پيش از اوست جدول ساخته و در برخى از موارد اعداد را به حروف ابجد ( حساب جمل ) نيز تحويل كرده تا از اشتباه مصون بماند . كمتر اتفاق افتاده كه ميان علما كسى داراى چند شخصيت باشد لايبنيز و بيرونى چنين بودند و بيرونى گذشته از شخصيت رياضى داراى شخصيت هندشناسى است پس از 407 ه كه سلطنت خوارزمشاهيان به دست محمود برچيده شد و او به غزنه آمد چون در ترجمه رياضيات هند از زبان سانسكريت به تازى شك داشت و به اصلاحات فزارى و يعقوب بن - طارق حسب عادت نظر خوبى نداشت درصدد ياد گرفتن زبان سانسكريت افتاده و در آنوقت او در حدود چهل سال داشت و به هندوستان رفت و چند سال در آنجا ماند و اين زبان سخت را آموخت و بعدا كارهاى آن دو منجم را اصلاح كرد و هيجده كتاب از سانسكريت به تازى برگردانيد كه تنها سه عدد آن موجود است و دو كتاب هم از تازى به سانسكريت ترجمه كرد كه عبارت است از هندسه اقليدس و اسطرلاب و يك زيج هم براى سياوپل كشميرى به اين زبان نگاشت و ممكن است هر سه اثر سانسكريت او دستخوش زوال قرار گرفته باشد و او زمانى او به داد فرهنگ ديرين هندوستان رسيد كه اين فرهنگ قديمى در اثر هجوم به آن خاك امكان داشت به كلى از ميان برود . اما آن سه كتاب كه موجود است يكى كتاب ماللهند است كه تنها ده فصل فلسفى آن را ترجمه كرده‌ام و نيرويى در خود نمىيابم كه دست به ترجمه بقيه آن بزنم و ترجمه فعلى كه