مهدى رحمانى ولوى / منصور جغتايى
80
تاريخ علماى بلخ ( فارسي )
اى ز تاب مى تو را هرگونه بر رخسار گل * سبزهء باغ جمالت اندك و بسيار گل . « * » [ 6 ] ابراهيم ادهم ابو اسحاق ابراهيم بن ادهم بن منصور بن يزيد بن جابر ( يا عامر بن اسحاق ) تميمى عجلى ، عارف و زاهد معروف سدهء 2 ق / 8 م . در تذكرهها پدر او را از ملوك خراسان گفتهاند و دربارهء علت و چگونگى پيوستن او به طريق زهد و تجرد داستانهاى مختلف نقل شده است . بنا بر يكى از اين روايات ابراهيم در قصر شاهى بر تخت خفته بود . نيمهشب سقف خانه جنبيد و آواز پاى كسى كه بر بام بود شنيده شد . ابراهيم پرسيد ، كيست ؟ جواب آمد كه شتر گم كردهام و گمشده خود را مىجويم . ابراهيم گفت اى نادان شتر بر بام مىجويى ؟ پاسخ آمد : پس تو بر تخت زرين و در جامهء اطلس چگونه خداى را مىجويى ؟ اين سخن موجب دگرگونى درونى او شد و وى زندگانى زاهدانه پيش گرفت . بنا بر روايت ديگر ، روزى به قصد شكار بيرون رفته بود ، در بيابان در پى صيدى اسب مىتاخت . ناگهان آوازى به گوشش رسيد كه آيا تو را براى اين كار آفريدهاند و آيا بدين كار مأمور شدهاى ؟ به اطراف خود نگريست و كسى را نديد . گمان برد كه شيطان با او سخن گفته است . بر او نفرين فرستاد و در پى صيد خود روان شد . بار ديگر همان آواز به گوشش رسيد . باز بر شيطان نفرين فرستاد و همچنان اسب مىتاخت تا بار سوم همان آواز را از كوههء زين اسب خود بشنيد اينبار حال او دگرگون شد . عنان بازكشيد و بهسوى شهر روان شد . در راه بازگشت به شبانى از شبانان پدر خود رسيد . اسب و سلاح و جامهء خود را به او داد و پوستين و كلاه او را پوشيد و روى از دنيا برتافت و به زهد و تجرّد روى آورد . در روايت ديگرى آمده است كه روزى ابراهيم ادهم در قصر خود نشسته بود
--> ( * ) - دائرةالمعارف آريانا ، ج 3 ، ص 521 ؛ و نيز ر . ك : الذريعة ، ج 9 ، ب 1 ، صص 14 ؛ 90 ؛ صبح گلشن ، ص 314 .