مهدى رحمانى ولوى / منصور جغتايى
380
تاريخ علماى بلخ ( فارسي )
داستان عشق رابعه شهرت يافت . بكتاش نيز در اين آتش فروزنده مىسوخت و لهيب اين آتش فروزان در دل هر دو زبانه مىكشيد . رابعه اشعارش را با سوز و گداز در عشق بكتاش مىسرود . وى در زمرهء بهترين شاعران فارسى زبان درآمد و آوازهء اشعارش از بلخ تا سمرقند و بخارا گذشت . غمّازان و كينهتوزان داستان عشق رابعه را به برادرش حارث رسانيدند و آن جوان را از ننگ عشقبازيهاى خواهرش برحذر داشتند . او به خواهرش سخت خشمگين شد و بكتاش را تحت شكنجه و فشار قرار داد تا دست از عشق رابعه بردارد . رابعه چون از خشم برادر و غمّازان كينهور آگاه و از ديدار بكتاش محروم گشت ، به گوشهنشينى و عزلت روى آورد . او اشعار عاشقانهء خود را به دست بكتاش مىرسانيد و آن عاشق دلباخته اشعار او را مىستود و در صندوقچهاى پنهان مىكرد . در حقيقت اين صندوقچه محرم اسرار دو عاشق دلباخته بود . هر نامه و يا غزل دلانگيزى كه به دست بكتاش مىرسيد ، وجودش را حياتى تازه مىبخشيد ، گويا رابعه گوهر گرانبهايى را به محضر بكتاش ارمغان مىآورد و آن دلدادهء آشفته مانند متاع گرانبهايى از آنها در صندوق خود نگهدارى مىكرد و آن صندوقچه را خيلى دوست مىداشت و آن را سرمايه زندگىاش به حساب مىآورد و با جان از آن محافظت مىكرد . يكى از خدمتگزاران بكتاش به گمان اينكه شايد در آن صندوقچه جواهر و اشياى گرانبهايى وجود داشته باشد ، آن را به سرقت برد و به نزد حارث برادر رابعه رفت و آن را پيشكش نمود و اسرار دو عاشق دلباخته را فاش ساخت . حارث چون ورقى از آن كاغذ پارهها برداشت چشمش به خط خواهرش افتاد كه به بكتاش نوشته بود : مرا به عشق همى متهم كنى به حيل * چه حجت آرى پيش خداى عزّ و جلّ نعيم بىتو نخواهم جحيم با تو رواست * كه بىتو شكّر زهر است و با تو زهر عسل حارث از خواندن اين اشعار برآشفت و فرمان داد كه رابعه را در گرمابهاى بيندازند و يكى از رگهاى بدنش را قطع كنند تا در حمام جان دهد . امكان دارد در اينجا توطئهاى بوده باشد يا اينكه آن غلام كه صندوقچه را به سرقت برده ، خود در دام عشق رابعه گرفتار شده بود . ولى رابعه به او بىاعتنايى مىكرده است .