مهدى رحمانى ولوى / منصور جغتايى
381
تاريخ علماى بلخ ( فارسي )
همچنين احتمال داده شده است كه رابعه شيعه بوده و براى نابودىاش اين تهمت را به او زدهاند تا وادارش كنند دست از عقيدهاش بردارد . احتمال سومى نيز داده شده است به اين معنا كه امكان دارد قصهء عشق رابعه بلخى و بكتاش چون قصهء سلامان و ابسال و داستان حىّ بن يقظان و بلوهر و بوذاسف عارفانه باشد . اين ابيات عارفانه از رابعهء بلخى است : الا اى باد شبگيرى پيام من به دلبر بر * بگو آن ماه خوبان را كه جان با دل برابر بر به قهر از من فكندى دل به يك ديدار مهرويان * چنان چون حيدر كرّار در آن حصن خيبر بر مدار اى بنت كعب انده كه يار از تو جدا ماند * رسن گرچه دراز آيد گذر دارد به چنبر بر * * * دوش بر شاخك درخت مرغى * نوحه همىكرد و مىگريست به زارى من كه جدايم ز يار خويش ننالم * تو ز چه نالى كه با سعادت يارى ما چو بگرييم خون ديده بباريم * تو ز چه گريى كه خون ديده ندارى * * * عشق او باز اندر آوردم به بند * كوشش بسيار نامد سودمند عشق را خواهى كه تا پايان برى * پس ببايد ساخت با هر ناپسند زشت بايد ديد و انگاريد خوب * زهر بايد خورد و پنداريد قند توسنى كردم ندانستم همى * كز كشيدن تنگتر گردد كمند با چنين فرجام ، دخت كعب در راه عشق جان سپرد و زهر عاشقى را قند پنداشت و در لحظههاى واپسين با خون خود نيز داستان دردآلود عشق خود را نگاشت . بداد از نقش آزر صد نشان آب * نمود از سحر مانى صد اثر باد مثال چشم آدم شد مگر ابر * دليل لطف عيسى شد مگر باد كه در باريد هردم در چمن ابر * كه جان افزود خوش خوش در شجر باد اگر ديوانه ابر آمد چرا پس * كند عرضه صبوحى جام زر باد گل خوشبوى ترسم آورد رنگ * از اين غمّاز صبح پرده در باد براى چشم هر نااهل گويى * عروس باغ را شد جلوهگر باد