مهدى رحمانى ولوى / منصور جغتايى

260

تاريخ علماى بلخ ( فارسي )

كرد . چون يك سال تمام شد ، تقاضاى مردم و مريدان به يادش آمد . رو به صحرا بيرون رفت ، ديد بر درختى گنجشكان نشسته‌اند . چون نزديك درخت رسيد ، جمله پريدند . اصم بلخى به خانه بازگشت . مردمان را گفت : من شايسته وعظ نيستم ؛ مرا يك سال ديگر مهلت دهيد . يك سال ديگر عبادت كرد و چون سال تمام شد ، به نزديك همان درخت رفت . گنجشكان پرواز نكردند ؛ ليكن دست به طرف آنها دراز كرد و آنها پريدند . چون مردم نزد حاتم اصم آمدند ، گفت : برگرديد . همه برگشتند و خود مشغول عبادت شد . يك سال ديگر به سر آمد و مريدان التماس كردند . اصم بلخى به نزد همان درخت رفت و گنجشكان نشسته بودند . دست دراز كرد . هيچ‌كدام از مرغان پرواز نكردند . اصم دست بر پشت آنها مىكشيد و آنها فرار نمىكردند . حاتم اصم بلخى به خانه بازگشت و مريدان را گفت : فردا شما را وعظ خواهم كرد . گفت : مردم در مسجد جمع شوند . جمعيتى زياد گرد آمدند . او به منبر رفت و رو به قبر استادش كرد و گفت : خدايش بيامرزد كسى را كه از جاى خود ، جلوتر بيايد . مردم از اين سخن بىهوش شدند و توبه كردند و خود از منبر به زير آمد . حاتم اصم بلخى در بلخ به منبر خطابه نشست و تمام عوام بلخ مريد او شدند و به وى علاقهء شديدى پيدا كردند . علماى بلخ را حسد آمد . به نزد عصام بن يوسف بلخى قاضى القضاة بلخ آمدند و گفتند : حاتم اصم ، مردم جاهل و بىسواد را به دور خود جمع كرده ، آنها را گمراه مىكند . قاضى عصام با حاكم شهر و عدّه‌اى از علما به آن محل آمدند و ديدند جمعيّت عظيمى گرد آمده‌اند و اصم بلخى مشغول وعظ و نصيحت مىباشد . قاضى عصام پيش آمد ، سلام كرد و گفت : اين مردم را علم مىآموزى ؟ گفت : نه ، ولى آنها را نصيحت مىكنم . گفت : خدا را مىشناسى ، ؟ گفت : بلى . گفت : چگونه ؟ اصم گفت : بىچگونه مىشناسم ؛ چنان‌كه خداوند خود را وصف كرده است : قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ اللَّهُ الصَّمَدُ . قاضى عصام گفت : خدا بر بندگانش چه واجب كرده است ؟ گفت : اين كه فرمان او را به‌جا بياورند و از آنچه نهى كرده است ، دورى نمايند . عصام گفت : اى حاتم ، عالم كيست ؟