پرويز اذكائى

103

فهرست ما قبل الفهرست ( آثار ايرانى پيش از اسلام ) ( فارسي )

بين ترديد و يقين - از اينكه « نمىتوان بيان ادبى و فلسفى را در پهلوى با يونانى و لاتينى مقايسه كرد » يا « جهان‌بينى ايرانى غالبا با تمثيل و حكايت بيان مىشود » - پس از استقصاى اصطلاحات فلسفى و منطقى در متون پهلوى ، به اين نتيجه رسيده است كه « مطالعهء اجمالى حاضر نشان مىدهد كه زبان پهلوى كمبودى از جهت لغت و اصطلاح فلسفى نداشته و قادر بوده است متون يونانى را ترجمه كند » . « 1 » بارى ، از قديم نظرى وجود داشته ( چنان‌كه مثلا حكيم ابو الحسن عامرى با وضوح ابراز نموده ) مبنى بر اينكه تشدّدها و فشارهاى موبدان متحجّر عهد ساسانى و خشونت‌هاى استبدادى شاهنشاهان ، موجب ايستايى و نابالندگى و عدم تحرّك فكرى و فلسفى ايرانيان شده بود ، كه ( چنان‌كه در اشارت « تاواديا » پارسى هم گذشت ) با ظهور اسلام آن فشارها و موانع بر طرف شد ، زمينه‌هاى رشد و شكوفايى تفكّرات فلسفى هم فراهم گشت . بنابراين ، قول كسانى مانند شهرستانى را كه : « فيلسوفان اسلام همان حكيمان ايرانى هستند ؛ منتها از ايرانيان پيش از اسلام مقالتى در فلسفه بنقل نيامده ، زيرا حكمت‌هاى ايشان يكسره از وخشورىهاى ( دينى ) فراهم شده بود ، خواه از آيين كهن خود آنان يا از ديگر آيين‌ها باشد » « 2 » ، استاد محمّد تقى دانش‌پژوه چنين توجيه نموده است كه عامرى و شهرستانى از پيشينهء آشنايى ايرانيان با انديشهء فلسفى اسكندرانى و آيين ترسايى در دانشگاه‌هاى ادسا و نصيبين و حرّان و جنديشاپور و قنسرين و تيسفون گويا آگاهى درستى نداشتند ؛ و گرنه ايرانيان از ديرباز در زبان‌هاى پهلوى و سريانى با فلسفه آشنا شده بودند ؛ و فرهنگ فلسفى آنان در آموزشگاه‌هاى بغداد و مرو و جاهاى ديگر دنبالهء همان آگاهى پيشين آنهاست » « 3 » . آنگاه ، شادروان اقبال لاهورى درافزايد كه پس از غلبهء عرب بر ايران ، فيلسوفان نوافلاطونى و ارسطويى ايران به‌طور موقّت فلسفهء محض را از دين جدا كردند . اما اين جدايى بس زودگذر بود . فلسفهء يونانى با آنكه ايرانى نبود ، جزء لاينفكّ فكر ايرانى شد ؛ و حكيمان بعدى همه به زبان افلاطون و ارسطو سخن مىگفتند . اما در هر حال براى فهم فلسفهء اسلامى بايد به ياد آورد كه اكثر

--> ( 1 ) . برخى بررسىها دربارهء جهان‌بينىها ، ص 155 . ( 2 ) . الملل و النحل ، طبع بدران ، ج 2 ، ص 64 . ( 3 ) . نزهة الارواح ( شهرزورى ) ، ترجمهء فارسى ( تبريزى ) ، مقدّمه ، ص 128 .