سيد محمد باقر برقعى
38
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بر جاى پاى دوست خون ما بريزند * از ديدگاه عشق خون ما حلال است از ما نپرس از گردش اين روزگاران * تقويم ما بىاطّلاع از ماه و سال است * * * بس مىكنم اين شعر را در ناتمامى * امروز طبع سركشم آشفتهحال است از تبار آفتاب به هر دردى كه مىزنم دوباره بسته مىشود * بلور ناز و زخمى دلم شكسته مىشود من از تبار آفتاب و آتش حرارتم * كجا دل هوائىام به خاك بسته مىشود ؟ نمىتوان به سرزمين آفتاب پر كشيد * در اين زمان كه چشم روز ، زود خسته مىشود حضور سبز تو مرا اميد زنده ماندن است * و نامم از كلام گرم تو خجسته مىشود چه خوب درك مىكنى كه ريشههاى جان من * بدون دستهاى عاشقت گسسته مىشود اگر تو لحظهاى به دشت عشق روى آورى * هزار لاله در مسير دستهدسته مىشود حالتى از صبحدم بىتو اينجا بوى غربت ، بوى غم دارد * بىتو اينجا راستى يك چيز كم دارد عشق ديگر واژهاى گنگ است و تكرارى * عشق ، حسّى از سكوت و درد و غم دارد مثنوىهاى بلندم را مكن تكرار * دفتر من شعرهاى تازه هم دارد عشق را هر شب گواهى مىدهد ، اى خوب * چشمها ، اين چشمهائى كه ورم دارد بوى مريم مىدهد دستان اعجازت * چشمهايت حالتى از صبحدم دارد از همه دارائى دنيا مرا بس بود * او اگر مىگفت قدرى باورم دارد بالهاى خيبرى پشت سنگر ، سنگرى افتاده خونآلود * هر طرف دست و سرى افتاده خونآلود شيون از هر سو به گوش دشت مىپيچد * جا نماز ، انگشترى افتاده خونآلود