سيد محمد باقر برقعى
39
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
دشت مىبالد از آواز كبوترها * تا به هر سو باورى افتاده خونآلود كفتر زخمى نگاهش را نمىبندد * تا نگاه ديگرى افتاده خونآلود آسمان ! ديگر نخواهى ديد اوجش را * بالهاى خيبرى افتاده خونآلود آه ! امشب بغض دارد چشمهاى دشت * هر طرف بالوپرى افتاده خونآلود دو پاى تشنه و دستهاى هميشه كه عاقبت خاليست * هميشه از جريان ملاطفت خاليست دو پاى تشنهء من زخم زخم مىگويد : * زبان جادهء عشق از ملايمت خاليست نشستهايد كنار غزل . . . و اين پائين * فرشته ! چشم من از درك معرفت خاليست هنوز مانده كه با كوچ خود كنار آيم * رگ غرور من از نبض آخرت خاليست نشستهايم كنار بلوغ و تنهائى * كنار سفره كه جاى غزل فقط . . . خاليست دوباره دختر كولى ! به ايل خود برگرد * كه جيب عاطفه با عرض معذرت خاليست ! سلام شبپره شب با صداى شبپره بيدار مىشويم * در لحظههاى باكره بيدار مىشويم كابوسهايمان همه از جنس وحشت است * تا با سلام شبپره بيدار مىشويم صبح از ركود ثانيهها خواب مىرويم * شب با هزار خاطره بيدار مىشويم ما در حصار سنگى ديوارهاى سرد * با احتمال پنجره بيدار مىشويم درد است ، نفرت است ، سكوت است ، وحشت است * وقتى كه در مخاطره بيدار مىشويم * * * خواب است از تبسّم و عرفان نگاهمان * تا پشت پرده كركره بيدار مىشويم جرأت خنجر اينجا كسى حرف مرا باور ندارد * وقتى شراب عشق من ساغر ندارد