سيد محمد باقر برقعى

29

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )

رحم را آئين خود ساز از طريق مردمى * بر كنار از ظلم و جور مردم بدكيش باش نيستى راغب اگر بر دفع شر از غير خويش * لاجرم طالب به كار خير قوم و خويش باش با قناعت بىنيازى پيشه كن تا خوشدلى * يا بى اندر دهر نى غمگين ز كم يا بيش باش كسب فيض از محضر هر آدمى صاحب‌نظر * پيشهء خود ساز و زين ره مصلحت‌انديش باش « مسجدى » گر شد مشوش خاطرى از دست تو * بهر پاداش عمل هر لحظه در تشويش باش « گاهى » رهزن دين و دلى گشته نگاهى گاهى * دام راهى شده گيسوى سياهى گاهى اى بسا مردم هشيار كه با ديدهء باز * ذقنى ديده و افتاده به چاهى گاهى مرغ دل صيد ره خال و خطت گشته از آن * كه شدش دانه و دام سرراهى گاهى ترك چشمت صفى آرسته ز مژگان و دهد * حكم تسخير دلم را به سپاهى گاهى مىكشم كوه غمت را به كمر گرچه شدم * بىتحمّل ز فشار بر كاهى گاهى خوش بود گر دل سنگ تو برآيد سر مهر * كز دل سنگ سيه رُسته گياهى گاهى تو ثوابى كن و منعم مكن از بوسه كه من * عاصىام گردم اگر گرد گناهى گاهى تو كه همواره موفق به نشاطى چه شود * پرسشى گر كنى ، از حال تباهى گاهى چه زيان ، گر به پيامى دل من شاد كنى * از ره دوستى خواه نخواهى گاهى شب هجرم كه چو ساليست فراموش شود * روز وصلت شود ار هفته و ماهى گاهى حذر از سوز دل سوختگان كن كه ز جور * عالمى سوخته از شعلهء آهى گاهى آه بشكسته‌دلان يكسره درهم شكند * بُنگه و بارگه و درگه شاهى گاهى بس ذليلى كه لواى مهى افراشت به مه * بس عزيزى كه درافتاد ز گاهى گاهى عجب از بازى دوران نه كه بسيار شه است * تاج شَه افسر پشمينه كلاهى گاهى نه شگفت ار كه جگر سوخته‌اى چيره شود * به جفاجو كه بود صاحب‌جاهى گاهى « مسجدى » غم مخور از بىسروسامانى خويش * شود آخر ، دهدت يار پناهى گاهى